چهارشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰

سفرنامه خانوم انوشه انصاری از Takeoff تا Landing

 ( این نوشته های  خود خانوم انوشه است که از وبلاگ ایشون نقل کرده ام)

بهای یک رویا  (14سپتامبر)



شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پس‌اندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما می‌ارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟

من جوابی برای این ندارم اما فکر می‌کنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.

یک بار کسی از من پرسید : اگر بدونی تمام مراحل سفری که پیش رو داری با خطر همراهه، بازهم ادامه می‌دی و من به او جواب دادم: من حتی اگر می دانستم که این سفر هیچ بازگشتی نداره و یک بلیط یک طرفه خواهد بود، لحظه‌ای در سفرم تردید نمی‌کردم. به هر حال برای آژانس فضایی روسیه چیزی که مهمه پولیه که پرداخت می‌کنم و زندگی من در درجه دوم قرار داره اما به هر حال من این سفر رو انجام میدم.


اما پول من از کجاآمده ؟ به شما می‌گم. از کار سخت، از ریسکهایی غیر قابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادم برای به دست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم.

 آیا ما حق داریم با پولی که بسختی به دست آوردیم چنین کنیم ؟ من فکر کنم این اجازه رو داشته باشیم! اما آیا این به  معنی اونه که من نسبت به اونچه در جهان اطرافم می‌گذره بی تفاوتم و به اونها اهمیت نمی‌دم ؟ خوب اگر اینطور فکر می‌کنید بد نیست بیشتر منو بشناسید و خودتون تصمیم بگیرید.


من مایلم بخشی از طرز تفکرم رو در معرض قضاوت شما قرار بدم. بخشی از نگاه من به زندگی که مربوط به  تصمیم‌گیری برای پولهاتونه . من می‌خواهم به شما بگم که چطور می‌تونید برای خرج کردن ثروت خودتون فکر کنید تا مابه‌ازای اون تغییری بزرگ به وجود بیارید.  تغییری بزرگ!


بیایید فرض کنیم شما دلتون می خواد به درمان سرطان کمک کنید. آیا شما برای بیمارها دوا می‌خرید؟ یا مراکزی برای حمایت از بیمارهای سرطانی می‌سازید؟ آیا این هزینه رو به یک دانشگاه می‌پردازین تا روی سرطان تحقیق کنند؟  یا اینکه  دنبال بزرگترین عامل شکل‌گیری سرطان هستین و سعی می‌کنین اون رو ریشه‌کن کنید؟


می‌ بینید که راه‌های زیادی برای مواجهه با این مساله وجود داره و این دست شماست که کدوم راه رو انتخاب کنید. ممکنه راهی رو انتخاب کنید که منجر به کمک به یک گروه کوچک و در یک زمان محدود بشه و یا تصمیم به انجام کاری زمان‌برو پرهزینه بگیرید که به شناخت و حل عمومی مشکل سرطان کمک می‌کنه. من شخصا  راه دوم رو که انجام فعالیتهای اساسی برای شناخت و حل ریشه‌ای مشکله انتخاب می‌کنم.


من به بچه های گرسنه غذا نمی‌دم نه به این دلیل که گرسنگی اونها برام مهم نیست بلکه به این دلیل که غذا دادن به 100، 1000 یا 100 هزار نفر مشکل رو حل نمی‌کنه. در حالیکه یکی از ریشه‌های اصلی گرسنگی به مسائلی مثل خشکسالی و استفاده از روشهای غلط کشت و کار بر می‌گرده و  شما می‌دونید که تحقیقات فضایی چه کمک عظیمی به ایجاد تغییر در شرایط کشت وازبین بردن آفت از محصولات کشاورزی می‌کنه؟

دانشمندان فضایی ممکنه متخصص میکروبیولوژی، مهندسی، علوم تغذیه، شیمی، گیاه‌شناس یا موارد دیگری باشند که با هم همکاری می‌کنند تا راه‌هایی رو پیدا کنند که به رشد بهتر در زمین و مدار منجر بشه.آنها به دنبال  راهی هستند تا بتونند مواد خام قابل بازیافت رو برای استفاده در زمین یا ماه و یا سایر سیارات به دست بیارند و به راه حل‌هایی برای حفظ  محیط زیستمون برسند.

من امیدورام بتونم مردم بیشتری رو تشویق کنم تا وارد این شاخه‌های علمی شده و راههایی رو پیدا کنند تا محصولات رو از خطر نابودی محافظت کنند و راههای بهتری رو پیدا کنند که مردم هیچوقت گرسنه نباشند.

 در عین حال ممکنه  شما هم با من هم عقیده باشید که بخشی از گرسنگی  به دلیل وقوع جنگ‌هاست. من علاوه بر این فکر می‌کنم بسیاری از مردم به گرسنگی دچار می‌شوند نه تنها برای اینکه کمبود غذا یا کمکهای بین‌المللی برای آنها وجود داره بلکه به این دلیل که سیستمهای مناسب و درستی برای رسوندن غذا به دست بچه‌های گرسنه وجود نداره.

تنها راهی که برای حل این مشکل وجود داره اینه که آموزش کاملی برای جوانها مهیا کنیم تا به متفکرین آزاد اندیشی تبدیل شده،  که اصول و استانداردهای اخلاقی اونها رو دیگران ننوشته اند و مردمانی هستند که موقعی که نیاز به تغییر رو احساس می‌کنند  برای انجام دادن این تغییرات اساسی  آماده هستند. و این پیامیه که من قصد دارم به گوش مردم جهان برسونم.

 من از بنیادها و موسساتی مثل X-Prize و ASHOKA حمایت می‌کنم به این دلیل که آنها به دنبال تغییرات کوچک در جوامع کوچک نیستند بلکه آنها در پی ایجاد تغییراتی بزرگ در جهان و ساختن محلی بهتر برای زندگی مردمند .

 بهای یک رویا چقدر است...؟ برای من گذاشتن پول و تمام زندگی‌ام در جایی که لازم است.



سلام به جهان (21 سپتامبر)

 بالاخره رسیدم... سفری طولانی بود ولی ارزششو داشت ... پس بگذارید از اول شروع کنم.

روز (پرتاب) در بایکونور برای ما خیلی زود شروع شد. ما ساعت 1 صبح از خواب بلند شدیم و صبحانه مختصری خوردیم و همینطورنوشیدنی مختصری. پس از اون لباس سرتاسری سفید رنگی رو که باید زیر لباس فضایی خودمون می پوشیدیم به تن کردیم تا به محل پرواز بریم.

دعای مختصری کردیم و موقعیکه اتاقهامون رو ترک می کردیم به روی در اتاقهامون امضا کردیم.

این رسمیه که از زمان یوری گاگارین باب شده. اونها میگفتند که موقعی که خدمتکارروزبعد برای تمیز کردن اتاق اون اومده بود شروع به تمیز کردن امضا کرده بود که جلوی اون رو گرفته بودند.

به هر حال امضای من الآن  کنار گِرگ اولسون ، سومین فضا گرد تاریخ و مارکوس پونتس ، نخستین فضا نورد برزیلی حک شده.

قبل از ترک اتاق با مادربزرگم تماس گرفتم، چون اون اینجا در بایکونور نیست و  برای من آرزوی موفقیت و سفری بیخطر کرد.

بعد از اون آماده شدیم تا سوار اتوبوسی بشیم که ما رو از هتل مرکز فضایی به محل پرتاب می رسوند. از در هتل تا  اتوبوس پیاده روی کوتاهی داشتیم . در هر 2 طرف بستگان، دوستان و روزنامه نگاران مشغول عکس انداختن و فیلم برداری بودند. در زیر نور دوربین ها من تونستم همه اعضای خانوادم رو که برای پرتاب اومده بودند  ببینم

اونها در اون ساعت اولیه صبح اونجا اومده بودند تا شروع سفر بزرگ منو ببینند.مادرم گریه می کرد و بقیه هم سعی می کردند تا نگرانی خودشون رو بروز ندند.

ما سوار اتوبوس شدیم و راه خودمون رو به طرف محل پرتاب پیش گرفتیم . در تمام این ساعات به طرز عجیبی آروم بودم . قبلا فکر می کردم  صبح روز پرتاب خیلی عصبی باشم اما برام تعجب آور بود که هیچ وحشت یا نگرانیی رو احساس نمی کردم.

ما به ساختمانی که در اون باید برای پرواز آماده می شدیم منتقل شدیم و به اتاق مخصوص پوشیدن لباس های فضاییمان وارد شدیم.یک به یک وارد اتاق شدیم. اول میشا تورین  وبعد مایکل لوپز و آخرهم من وارد اتاق شدیم.

بعد  از اینکه هر سه نفر لباسهامون رو پوشیدیم وارد اتاقی با دیوار شیشه ای شدیم که مقامات آخرین تاییدیه ها رو اعلام کنند و همینطور آخرین بررسیها در خصوص لباسهامون رو انجام دادیم. در طرف دیگه ی دیوار شیشه ای ، مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حمید بودند و در ردیف جلو نشسته بودند. همینطور خانواده میشا و مایکل. اتاق پر از خبرنگارها بود و مدتی اونجا نشستیم و سعی کردیم با زبان اشاره با خانواده هامون که گروه گروه وارد اتاق می شدند و اونرو برای گروه بعدی ترک می کردند صحبت کنیم. فکر کنم وضع ما خیلی خنده دار بود چرا که با اون لباسها ی عجیب سعی میکردیم با حرکات دست و بدن صحبت کنیم...

ما آزمایش نشت لباس رو پشت سر گذاشتیم و مقامات وضع رو برای رفتن مناسب اعلام کردند. ما دوباره به طرف اتوبوس همراهی شدیم در حالیکه مردم و خبرنگارها ما رو احاطه کرده بودند. رسم دیگه توقفی کوتاه جلوی اتوبوس برای پسرها بود که گویا این  هم از زمان گاگارین باب شده . خوشبختانه من در این کار حضور نداشتم و فقط به شکل ذهنی گروه رو همراهی کردم.

ما در پای راکت ایستادیم و قدم به روی پله های کوچیکی گذاشتیم که ما رو به طرف آسانسور کوچکی که ظرفیت 3 نفر رو داشت هدایت می کرد. ما سوار شدیم و به قسمت بالایی رفتیم که وارد کپسول بشیم.  بعد از گذر از یک مدخل چادری وارد مدول مسکونی کپسول شدیم .

من پیشاپیش بقیه وارد شدم و هنوز خیلی آروم بودم. هیجان زده ولی خیلی آروم. فکر کنم ضربان قلبم هیچ وقت از مرز 100 بار در دقیقه نگذشت ( در شرایط عادی حدود 80 بار در دقیقه می زند) . لبخندی روی چهره من حک شده بود. من نشستم و تسمه ها و کمربندم رو بستم.

لوپز بعد از من وارد شد و در جای کوچیک خودش نشست و آخرهم میشا تورین وارد شد. آن موقع هنوز 2 ساعت با زمان پرتاب فاصله داشتیم و مجموعه ای از کارها و بررسیها  باید در این مدت انجام می شد.

من تنها 3 مسئولیت کوچیک به عهده داشتم: روشن کردن شیر انقباضی و انتقال اون بین اتاق سکونت و مدول فرود ،باز و بسته کردن شیر پمپ اکسیژن در صورت نیاز (وظیفه مهم و دوست داشتنی) و در اختیار قرار دادن فایلهای داده های پروازی که در نزدیکی من قرار داشت. خوشبختانه چندان پیچیده نبود و من تونستم کارها رو  موقع نیاز انجام بدم.

 من تمام مراحل کارهای اونها رو قدم به قدم دنبال می کردم و یادداشتهایی شخصی رو در حاشیه کتابم، زمانی که فرصتی می شد ، می نوشتم. سرانجام اون لحظه فرا رسیدو شمارش معکوس شروع شد. لوپز، میشا و من دستهامون رو روی هم گذاشتیم و گفتیم: آماده رفتنیم.

من خدا رو شکر می کردم که کمکم کرد تا رویام به واقعیت تبدیل بشه و به همینطوربه خاطر همه چیزهایی که به من داده.من از اون خواستم که در قلب همه عشق رو قرار بده و صلح رو برای این مخلوق زیبایی که بهش زمین میگیم  به ارمغان بیاره.

5... 4 ... 3 .... واقعا دارم می رم ... 2 ... حمید دوستت دارم .... 1 ... و پرتابی آرام.

زمانی که پرتاب سایوز  TMA-8 رو می دیدم هیچوقت فکر نمی کردم  که توی کپسول این قدر آروم باشه ... شبیه به بلند شدن یک هواپیما بود – سپس فشار G به آرومی شروع شد. من فکر می کنم در نهایت حدود 2 یا 3 برابر فشار طبیعی رو تجربه کردیم. بعد از اون مرحله جدا شدن و رها شدن محافظ کپسول اتفاق افتاد. هنوز همه چیز خیلی روان بود.

پرتویی از نور، کپسول رو روشن کرد و قلب منو گرم می کرد . فکر کنم اون موقع داشتم با صدای بلند می خندیدم.  لذتی که تو قلب خودم احساس می کردم وصف ناپذیره ...

جدا شدن آخرین طبقه برای من خیلی جالب بود و بعد بی وزنی ...

احساس خوشایندی از آزادی که لبخندی رو بر چهره همه نشوند. من به آهستگی از صندلیم بلند می شدم و به خندیدن ادامه می دادم.  نمی توانستم باور کنم .... صادقانه بگم همه چیز هنوز برام مثل یک رویا ست. به دلیل اینکه با تسمه های ایمنی محکم بسته شده بودیم من نمی تونستم بیرون رو ببینم و سرانجام زمانی که در مدار مستقر شدیم تونستیم کلاهخودمون رو بالا بزنیم  وکمربندها رو شل کنیم . لوپز دستکشش رو بیرون آورد و دستکش شروع به شنا کردن توی کابین کرد، من نمیتوانستم در تمام اینمدت از لبخند زدن و خندیدن جلوگیری کنم... سرانجام تونستم نگاهی به بیرون بندازم و برای اولین بار زمین رو ببینم ... اشکم سرازیرشد . من نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم ... حتی فکر کردن به آن صحنه هم اشک منو در میاره . این سیاره ی زیبای  بخشنده  زیر شعاع گرم خورشید ... سرشار از صلح ... سرشار از زندگی ... نه نشونه ای از جنگ  و نه نشونه ای از مرزها  و نه نشونه ای از مصیبت ها  ،فقط زیبایی...

چقدر دوست دارم همه بتونند چنین تجربه ای داشته باشند و اون رو تو قلب خودشون احساس کنند.به خصوص اونهایی که در راس حکومتهای جهان قرار دارند . شاید این تجربه به همه انها چشم انداز جدیدی بده و کمک کنه تا صلح رو برای جهان به ارمغان بیارند.

فکر کنم برای الان کافی باشه ... من باید از گشت و گذار اینجا براتون بنویسم ... الان باید کمی غذای فضایی بخورم و در دور مداری بعدی دوباره به شما خواهم رسید. هم اکنون بالای اقیانوس آرام و به طرف مکزیک در حال حرکتیم.



سلام به همگی(21 سپتامبر)

الان ساعت حدود 11:30 به وقت جهانی است . به نظر می رسه که اولین نوشته من از فضا در اون پایین منتشر شده . جالبه  مگه نه؟

خوب اول بگذارید درباره  بعضی نکاتی که اینجا وجود داره صحبت کنیم. من دسترسی دایمی به ایمیل هام ندارم و دریافت ایمیل ها از طریق فراینده پیچیده ای صورت می گیره و تنها 3 بار در روز می تونیم اون رو دریافت کنیم . ولی من تمام سعی ام رو می کنم که حداقل روزی یک مطلب  برای وبلاگم بفرستم.

من اینجا به اینترنت دسترسی ندارم بنابراین نمی تونم نظرات شما رو بخونم . من بعضی از سوالها و همینطور تبریکهایی  رو که شما برام میفرستید ، دریافت می کنم و می دونم که خیلی از مردم آرزوهای خوب  و حرفهای  الهام دهنده خودشون رو برای من می فرستند. شما نمی تونید تصور کنید که چقدر منو خوشحال می کنید وقتیکه در این تجربه من شریک می شوید.

هر زمانی که پیامی رو می خوانم که در اون اشاره شده که چطور بعضی  تونستند از این کار من انرژی بگیرند و انگیزه ای برای دنبال کردن آرزوهای خودشون به دست بیارند تا چه حد به خودم می بالم. زمانی که خوندم که دختر جوونی در مشهد منودیده  و این انگیزه رو پیدا کرده که روزی فضا نورد بشه چشمام پراز اشک شد.

من مطمئنم  که همه شما می تونید رویاهای خودتون رو تحقق ببخشید اگر اون رو از اعماق قلبتون بخواهید و برای اون به سختی تلاش کنید و حاضر به فداکاری در راه اون باشید.

من شخصا همه پیامهای شما رو وقتی که به زمین برگردم خواهم خواند، بنابراین لطفا بازهم برام بنویسید.

حالا که با شرایط اینجا آشنا شدید بیایید همانطور که قول داده بودم  در باره سفر به این بالا صحبت کنیم.

من در سکوی پرتاب قرصی برای ناراحتی ناشی از تکونهای شدید خوردم که خیلی عالی بود. وقتی که به مدار رسیدیم  کاملا حالم خوب بود و می تونستم به بیرون پنجره نگاه کنم در حالیکه دنیا داشت دور ما می چرخید یا  بهتر بگم ما  دور دنیا می چرخیدیم.

اونها مرتب به من می گفتند که نباید  روز اول سفربه بیرون نگاه کنم چون باعث می شه که حالم بد بشه اما خوب من نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. من کاملا خوب بودم و حتی پیش از اینکه بخوابم چند تا شیرینی و کلوچه برای شام خوردم .زمان ما به عقب برگشته بود و برای همین برنامه ریزی ما به گونه ای بود که باید ساعت 6 عصر می خوابیدیم و 3 صبح بلند می شدیم .

شب اول همه ما خیلی خسته بودیم و به همین دلیل خوابیدن زود هنگام هیچ مشکلی برایمون نداشت. اوه ، نکته ای رو  یادم رفت بگم. وقتی که سایوز در مدار قرار گرفت و به طرف ایستگاه بین المللی حرکت می کرد در تمام مدت ما در حال گردش به دور محور سفینه بودیم . سفر به ایستگاه حدود 48 ساعت طول کشید.

حالا می فهمم چرا در دوره تمرینات باید امتحان صندلی چرخون رو پشت سر میگذاشتیم.

میشا به ما گفت که اگه کیسه خوابهامون رو از سقف کپسول اقامتمون آویزون کنیم و سرمون رو در نزدیکی دریچه انتهایی اون قرار بدیم  راحت تر خواهیم بود چرا که به مرکز جرم نزدیک تر خواهیم بود و احساس دوران کمتری خواهیم کرد.

خوب من هم به راهنمایی میشا عمل کردم و کیسه خوابم رو به صورت وارونه آویزان کردم و در کیسه خودم خوابیدم . لوپز هم کیسه خود رو از سمت دیگر سقف آویزان کرد و مشابه من در اون خوابید. میشا هم به کپسول  رفت و اونجا خوابید.

من دارم فکر می کنم که در آن موقع وضعیت ما درون کیسه خواب شبیه به چه بوده و تنها چیزی که یادم میاد خفاشهاییه که از سقف غارها به صورت سر و ته آویزان می شند. خوب ما هم اینجا تو غار کوچیک خودمون بودیم و میون زمین و ایستگاه بین المللی فضایی شناور بودیم.

من میخواستم در سلامتی کامل باشم و به همین دلیل پیش ازاینکه بخوابم یک قرص دیگه خوردم. این قرص ها در عین حال خواب آور هم هستند و من فکر می کنم که می تونست کمک کنه تا زودتر به خواب برم.

من تونستم iPod خودم رو توی کیسه خوابم ببرم ، هدفونهای خود رو زدم و درون کیسه خفاشی خودم به خواب رفتم . من نمی دونستم بدنم چه واکنشی در برابر این طرز خوابیدن بروز خواهد داد . شما با هیچ سطحی تماس ندارید و قبل ازاون فکر می کردم این موضوع باید خیلی عجیب باشه اما من این طرز خوابیدن  رو دوست داشتم و در واقع باعث ارامش من می شد. مثل این بود که روی سطح یک دریاچه شناورم.

همه چیز خیلی خوب بود. صبح روز بعد وقتی که بیدار شدم خیلی هیجان زده بودم . به سرعت از کیسه خوابم بیرون اومدم و  د رحالیکه سرم به سمت قسمت فرود فضا پیما بود مشغول شنا در اطراف شدم . به محض اینکه متوقف شدم متوجه شدم که این کارم ایده خوبی نبوده  چرا که انگار تمام محتویات بدن و معده م  به رقص دراومده بودند ...

من ایستادم و سعی کردم تا حرکاتم رو به حداقل برسونم. از آن لحظه به بعد بیشتر شبیه یک مومیایی بودم . فقظ حرکات خیلی نرم و کوچبکی انجام می دادم و حتی همین حرکات هم باعث می شد تا احساس ناراحتی کنم.

غیر از این ،من به دو عارضه دیگه فضا زدگی هم دچار شده بودم . اولین اونها دردی در قسمت کمر بود . این موضوع به این دلیله که کمر شما تحت فشار قرار نمی گیره و جریان مواد بین مهره ها باعث می شه که شما قدتتون بلندتر بشه. البته من از اینکه قدم بلند بشه خوشحال بودم اما درد ش چندان خوش آیند نبود.

عارضه دوم هجوم خون به مغز بود به دلیل اینکه در شرایط بی وزنی گرانشی وجود نداره که کمک کند تا خونی که قلب شما آن رو پمپاژ می کنه به سمت پاهای شما حرکت کنه ،این خون در قسمت سر انباشته می شه و شما دچار سر درد می شید . این احساس شبیه به حالتیه که برای مدتی طولانی پشتک بزنید و روی سر خود بایستید.

به این ترتیب من اونجا با سردرد بسیار زیاد و درد آزار دهنده ای در ناحیه کمر و همینطور حالت تهوع مواجه شدم . و با خودم می گفتم این شروع خوبی نیست – و نکنه که در تمام مدت سفر با این حالت مواجه باشم . بعد از اینکه چند بار دچار تهوع شدم تصمیم گرفتم از دارو استفاده کنم.

در بسته جراحی داخل سفینه آمپول هایی برای حالت فضا زدگی وجود داره که در شرایط اضطراری باید به کار گرفته بشه  و به نظر می رسید که واقعا به اون احتیاج دارم. بنابراین از مایک و میشا خواستم که این دارو را به من تزریق کنند. آنها بر مبنای دستورات و راهنماییهایی که به اونها ارایه شده بود مشورت کردند و تصمیم گرفتند نصف دوز دارو رو به من تزریق کنند. مایک سرنگ رو آماده کرد و میشا هم اون را تزریق کرد. هر دو اونها خیلی نگران من بودند و می خواستند برای اینکه من زودتر خوب شم کاری انجام بدن. من از اینکه اولین روز پرواز آنها با سایوز رو خراب می کردم احساس  خیلی بدی داشتم.

از زمان تزریق دارو تا زمانی که به خواب برم خیلی طول نکشید . میشا کیسه خواب منو  برام اماده کرد. این بار از من خواستند که در فضایی کوچیکتر بخوابم برای همین در شرایطی مثل یک جنین قرار گرفتم و دست و پام رو جمع کردم . به نظر می رسید این شرایط کمک کنه تادرد کمر من تا حد زیادی بهبود پیدا کنه. در نهایت میشا پیشنهاد کرد تا من سرم رو به یکی از بسته های محموله هایی که حمل می کردیم فشار بدم تا به کاهش سردردم کمک کنه. من در کیسه خوابم چرخیدم تا سرم در وضعیت مقابل بسته ها  قرار بگیره و اکثر روز رو خوابیدم.  گاهی چشمام رو باز می کردم و میشا و مایک رو می دیدم که اطراف من در حال حرکت بودند آنها چندین بار از من خواستند تا چیزی بخورم یا اگر چیزی می خوام به اونها بگم. همینطور نبض مرا بررسی میکردند تا مطمئن باشند وضعیت من بدتر نمی شه.

به هر حال دومین صبح در حالی بیدار شدم که حالم کمی بهتر شده بود اما هنوز اون قدر خوب نشده بودم که بتونم چیزی بخورم یا به اطراف حرکت کنم.  به همین دلیل تصمیم گرفتم یک تزریق دیگه انجام بدم. و این بار میشا و مایک با مشورت  و همفکری پزشک پرواز یک دوز کامل دارو رو به من تزریق کردند.

من واقعا از خودم ناامید شده بودم .... من همیشه آرزو داشتم که در فضا باشم و حالا که اینجام حالم اینقدر بد بود که حتی نمی توانستم از پنجره ، بیرون رو نگاه کنم . به خودم گفتم این چرندیات رو بس کن ... تو قوی تر از این حرفها هستی ، خودت رو جمع و جور کن . همه اینها در ذهن تویه و می تونی اون رو متوقف کنی ...

من واقعا برای رسیدن به ایستگاه بی حوصله شده بودم. بعضی وقتها فکر می کردم با ورود به ایستگاه وضعم بهتر خواهد شد اما همه به من گفته بودند وقتی که برای بار اول وارد ایستگاه میشی احساس بدی خواهی داشت چرا که از یک محیط کوچیک به محیطی بزرگتر وارد میشی.

این موضوع برام مهم نبود و فقط می خواستم از محفظه خفاش مانندم خارج بشم و به محوطه ای روشنتر  و بزرگتر وارد شم. میشا  به من گفت باید لباسم را برای ورود به ایستگاه به تن کنم . به همین جهت بلافاصله بعد از اینکه تزریقم رو انجام دادم انها کمکم کردند تا لباس فضاییم رو تنم کنم  و در صندلی خودم محکم بشم.

عملیات الحاق مدت طولانی  طول کشید . بعد از الحاق آزمایش نشت دریچه های الحاقی انجام شد تا از اینکه هیچ نشتی وجود نداره مطمئن بشیم. این کار معمولا نزدیک به 2 ساعت طول می کشه در حالیکه مایک و میشا درگیر تدارک عملیات الحاق بودند من هم چرت می زدم .

من وقتی که  به ایستگاه نزدیک میشدیم بیدار شدم و شاهد این بودم که چطور سانتیمتر به سانتیمتر به ایستگاه نزدیک می شیم . هر اینچی که به ایستگاه نزدیکتر می شدیم من هم بهتر می شدم تا اینکه سرانجام کاملا به ایستگاه متصل شدیم.

بعد از مدتی تصمیم گرفتم از جای خودم بلند شم و لباس فضاییم رو در بیارم . می دونستم که هنگام ورود ما به ایستگاه دوربینها اونجا هستند و من نباید شبیه به یک سگ مریض به نظر بیام. زمانی که لباسم رو درآوردم احساس بسیار بهتری پیدا کردم . حتی گرسنم شد و کمی شیرینی خوردم.

زمان به آهستگی سپری می شد اما سرانجام وقت اون رسید و ما برای باز کردن دریچه آماده شدیم مایک و میشا به من گفتند نزدیکتر بیام و نفس عمیقی بکشم چرا که برای اولین بار رایحه فضا رو احساس خواهم کرد.

آنها می گفتند که این بویی کاملا  استثناییه. به محض اینکه آنها دریچه کپسول سایوز رو باز کردند من بوی فضا رو استشمام کردم ...خیلی غریب و عجیب بود. چیزی شبیه نوعی شیرینی بادامی . من به اونها گفتم این بو شبیه بوی پخت و پزه. هر دو اونها با تعجب به من نگاه کردند و با هم پرسیدند پخت و پز؟

من پاسخ دادم: بله .... شبیه چیزی که روی حرارات قرار داره ... نمی دونم چطور توضیح بدم

در این موقع جف و پاشا آماده بودند تا دریچه دیگر متصل به ایستگاه رو باز کنند و ورود ما به ایستگاه رو خوش آمد بگویند. ... به محض اینکه قدم در ایستگاه فضایی گذاشتم مثل این بود که وارد خانه ام شده ام ..من 100% خوب شدم و به زحمت می تونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم ... غیر قابل باور بود.. من این رو به حساب سرنوشت می گذارم ...  سرانجام در خونه بودم و بقیه ماجرارا احتمالا شما از طریق NASA TV دیدید.

تا مطلب بعدی ... روز خوب و آرومی داشته باشید..

نظاره جهان گذرا (26 سپتامبر)

ساعت 9:10 عصر –

شاید شما هم اصطلاح تماشای گذرجهان رو شنیده  باشید من فکر می کنم این اصطلاح معمولا زمانی به کار برده می شه  که منظورمان گذر زمان، آرامش پیدا کردن ، و انجام ندادن هیچ کاری و فقط نظاره کردن باشه ... یا مجموعه ای از حالاتی که شامل مفهوم بی عملی باشه...

اما برای فضا نوردان این جمله معنی جدیدی داره

من اولین بار این جمله رو از پگی ویتسون (Peggy Whitson) شنیدم و زمانی که این بالا رسیدم دو باره اون رو  از جفری ویلیامز و مایکل لوپز  شنیدم. از نظر لفظی این جمله به معنی تماشای جهانیه که در حال حرکت و گذره. زمانی که شما از اینجا به بیرون پنجره نگاه می کنید  زمین رو می بینید که به آهستگی در حال چرخش و حرکت در جهت مخالفه . من حدس می زنم شما می توانید 2 جور به این موضوع نگاه کنید. یکی اینکه شما در ایستگاه بین المللی فضایی ثابت نشستید و این زمینه که در حال چرخشه، همونطور که من اول فکر کردم و دیگه اینکه زمین روثابت فرض کنید و در نظر بیارید که ایستگاه در حال چرخش به دور زمینه.

اما واقعیت این است که هر دو (زمین و ایستگاه ) در حال حرکت در یک جهتند اما ایستگاه با سرعتی معادل 20 برابر سرعت دوران زمین در حال چرخشه و به همین دلیل به نظر می رسه زمین در جهت مخالف در حال چرخشه ... خوب فکر کنم توضیح این موضوع کافی باشه ... چون حدس می زنم شما هم دچار سرگیجه شده باشید .

به هرحال زمانی که شما به بیرون نگاه می کنید ، بسته به اینکه از کدوم پنجره استفاده کنید، چشم اندازهای متفاوتی از زمین رو پیش چشم خودتون می بینید. از پنجره ای که در قسمت  خدمات قرار داره ( این همان جاییه که از اون به عنوان اتاق غذاخوری هم استفاده می کنیم) ما به طور مستقیم و رو به پایین زمین رو می بینیم و به همین دلیل تنها سطح زمین رومی بینیم که اندکی در لبه ها منحنی شده .

از پنجره های کناری که در کابین های کوچک و بخش الحاق وجود داره (جایی که در اون می خوابیم) شما می تونید انحنای زمین رو به صورت کامل،  در مقابل زمینه تاریک کیهان تماشا کنید . این نمای محبوب من است چرا که به جای اینکه بخشی از زمین رو ببینیم می توانیم به تماشای کل آن بنشینیم. من همیشه دوست داشتم تصویری کلی از یک موضوع رو ببینم پیش از اینکه در باره بخش های اون تصمیم گیری کنم یا نگران بخش های کوچک  باشم . من آرزو می کنم رهبران ملتهای مختلف جهان هم چنین کاری رو انجام بدند و پیش از اینکه دیدگاه ویژه ای در باره کشور خودشون رو مطرح کنند به دیدگاهی جهانی فکرکنند و کل جهان رو در نظر داشته باشند.

خوب ما کجا بودیم؟ در باره زمینی که می گذره صحبت می کردیم ... زمانی که برای اولین بار این عبارت رو شنیدم از اون خوشم اومد و سعی کردم که اون رو اینجا امتحان کنم ... به ویژه شبها و از درون کیسه خوابم به این منظره نگاه کنم .. در زیر تابش آفتاب (هنگام روز) شما می تونید صدها سایه گوناگون آبی رنگ رو در اقیانوس ها تشخیص بدید که بسته به عمق اقیانوس و زاویه تابش نور خورشید ، رنگ اون تغییر می کنه. شما همچنین می تونید بخشهای وسیعی از سطح  زمین رو ببینید  ،که اکثر اونها بدون هر گونه سرسبزیه ، و درون آن رگه هایی رو تشخیص بدید که با شکلهای مختلف در این سرزمین ها نقش بستند. اینها رودخانه ها یا بقایای جریانهایی از آب هستند که زمانی روی زمین جاری بودند و همانطور که راه خود رو به طرف اقیانوس دنبال می کردند نشانه هایی از خود به جای گذاشتند.

شهرها به خوبی قابل تشخیص هستند ، آنها شبیه به مناطقی از زمین هستند که شخم خوردند و زمین آن ناحیه رو متفاوت ساخته اند. زمینهای کشاورزی به شکل قطعاتی با شکل هندسی منظم و به رنگهای متفاوت دیده می شند که رنگ اونها بسته به نوع محصول یا نوع خاکی که در آن ناحیه ست متفاوت به نظر می رسه. شما نمی تونید هچ مرزی روببینید ... شما نمی تونید بگید کجا یک کشور به پایان می رسه و کشور دیگری آغاز می شه ... تنها مرزی که دیده می شه مرز میان آب ها و خشکی ها ست.

اغلب بخشهای زمین با ابر پوشونده شده  . اول گمون کردم «این ابرهای سرگردون اجازه نخواهند داد که چیزی رورو ببینیم یا عکاسی کنم» اما پس ازاون از دیدن ابرها به خلسه فرو می رفتم ... اونها شکل ها و ساختارهای خیلی متفاوتی دارند ... گاهی اوقات انها مثل یک پتوی سفید کلفت و پف کرده به نظر میاند و بعضی دیگر از اونها  به شکل گلوله های پنبه ای که همه جا پراکنده شدند....

برای ایرانیایی که این مطلب رو می خوانند، باید بگم این صحنه منو یاد دوره ای میندازه که خیلی جوون بودم و در ایران پنبه زن داشتیم ،آنها هر از چند گاهی می اومدند و پتوهای پنبه ای (لحاف) رو می گرفتند و پنبه های اون را با ابزاری ابتدایی که شبیه به یک کمان بزرگ بود می زدند .  در بعضی از جا هم ابرها به صورت رشته رشته دیده می شدند مثل اینکه کسی قلم موی نقاشیش رو تو رنگ سفید فرو برده باشه و اون رو تصادفی در بخشهایی از بوم و در جهات مختلف کشیده باشه .

تماشای ابرها مرا یاد همسرم حمید می اندازه . ... یکی از علایق ما که در تعطیلات اون رو انجام می دادیم این بود که بیرون بریم  به ابرها نگاه کنیم و ببینیم چه شکلهایی رو می توانیم درون اونها ببینیم ... از این بالا طرح های بسیاری رو می شه تماشا کرد ...  مثلا امروز گروهی از ابرها رو دیدم که شبیه به پرنده ها یا هواپیما ها بودند.... شما این طرح ها رو می شناسید.... در عین حال برخی از این ابرها شبیه به قارچ های حاصل از انفجارهای اتمی بودند ... پاشا (پاول ویندگرادوف) با دست یک ساختار گرد بزرگ ابری رو نشونم داد و گفت یک سیکلون یاهاریکنه ( طوفانهای عظیم دوار که در نواحی استوایی شکل می گیرند)

شما می توانید ساعتها رو صرف تماشای بیرون کنید ... اما بعد از 45 دقیقه با پنهون شدن خورشید  پشت زمین ،  آسمان شروع به تاریک شدن می کنه و نمای بی نظیری از ترکیب رنگهای نارنجی و آبی رو شکل می ده . و بعد شب  می رسه . در این موقع شما نمی تونید زمین رو ببینید مگه اینکه بالای شهرها برسید، تنها در این وقته که لکه های محو و نارنجی رنگی رو که در اطراف پراکنده شدند رو میبینید . البته شهرهای بزرگ بهتر دیده می شند وواضح ترند.

اغلب شبها وقتی به بیرون نگاه می کنم می تونم طوفانهای همراه با تندر و رعد وبرق رو اون پایین ببینم . من می دونم برای کسانی که این طوفانهارو تجربه می کنند این منظره چندان دل انگیز نیست اما ازا ین بالا شبیه به یک نمایش نور با شکوهه.. این درخش های نورانی در نواحی مختلف به صورت تصادفی دیده میشند   یه شب دیگه وقتی به این منظره نگاه می کردم به موسیقی Canon ساخته جان پاچلبل گوش می دادم و مثل این بود که کسی تونسته  ارکستری رو برای این بازی نورها تنظیم کنه ...فکر کنم آن موقع جایی نزدیک ساحل استرالیا در منطقه اقیانوس آرام بودیم .

اما این بهترین بخش ماجرا نیست. بهترین بخش برای من و بهترین  منظره ای که به اون نگاه می کنم تماشای کیهان در شبه. منظره ستاره ها این بالا غیر قابل باوره ... مثل این می مونه که کسی مشتی جواهر رو روی یک مخمل مشکی پخش کرده . راه شیری به خوبی، مثل رنگین کمونی که تمامی زمین رو در بر گرفته  قابل رویته. .. من نمی تونم از چنین منظره ای چشم بردارم اون قدر سرم رو به شیشه می چسبونم که سرمای شیشه باعث سردردم می شه ... تنها این موقعست که کمی سرم رو عقب می کشم و  بعد دوباره ادامه می دهم .

همانطور که خیره به این منظره نگاه می کنم بار دیگر خدا رو شکر می کنم که به من کمک کرد که اینجا باشم و چنین تجربه ای رو به دست بیارم. من از اون سپاس گذارم که به من اجازه میده صدای درونم رو به همه شما برسونم و از اون می خواهم به من بصیرتی اعطا کنه که راهم رو در زندگی ببینم و با قدرت اون رو دنبال کنم. اینها آرام ترین لحظاتی هستند که در تمام عمرم داشته ام و می تونم منبع عظیمی از انرژی رو احساس کنم . زمان طولانی خواب برای من سخته چرا که سعی می کنم چشمام رو باز نگه دارم تا این زیبایی رو ببینند و آن رو در خود بگیرند ... حتی برای لحظه ای طولانی تر ...

شب بخیر! پنجره من همراه من خواهد موند ومن می توانم جهان گذرا رو ببینم و و خنده ها و گریه های شما رو در آن پایین احساس کنم .

روز یا شب با شکوهی داشته باشید ، هرجا که هستید...



خدایا شکرت چسب وجودداره! (27 سپتامبر)

قرار گرفتن در شرایط بی وزنی مزایای ویژه و جذاب خودش رو داره.
شما می توانید یک بلوک 500 پاوندی رو  با یک دست بلند کنید و تنها با کمک یک انگشت به اطراف ببرید… می توانید به جای راه رفتن در محیط شناور باشید و پرواز کنید …  شما می توانید در هر سنی که هستید بدون مشکلی پشتک بزنید … و می توانید با غذای خودتون بازی کنید.
همانطور که قبلا هم گفتم همه کارها اینجا بدون صرف نیروی زیاد انجام می شه. اگر بخواهید که به سمت جلو حرکت کنید کافیه اندکی دیوار مقابل یا هر جسم صلب دیگه ای رو با یک انگشت لمس کنید تا در جهت مخالف با نیرویی که به کار بردید ، حرکت کنید. ممکنه در بین راه افراد دیگر مقابل راه شما قرار بگیرند. لازم نیست نگران این موضوع باشید کافیه به سمت سقف حرکت کنید تا مثل مرد عنکبوتی به کمک میله هایی که روی دیوارهاست  از بالای سر اونها شنا کنان عبور کنید.(البته در واقع شما نمی توانید شنا کنید اما عمل شما شبیه شنا کردن به نظر می رسه.)
کتاب خودتون رو د رانتهای مدول جا گذاشتید؟ مساله ای نیست . کافیه از یک نفر که نزدیک کتابتونه بخواهید تا آن رو برایتان بفرسته.... این کار به این معنی اینه که اون شخص به آرامی کتاب شما رو به سمتتون  هل می ده و بفرمایید... کتاب شما تمام مسیر را به سوی شما پرواز می کنه. دوست شما مشغول خوردن آب نباته و شمااز اون می خواهید اگر می شه کمی هم به شما بده و خوب ،اونم یک تیکه رو به سمت شما میندازه و آب نباتتون وارد دهان باز شما می شه.... ( بچه ها لطفا هیچ کدام از این را در جاذبه زمین امتحان نکنید)
در فضا مساله ای نیست اگر با غداتون بازی کنید. همیشه فضا نوردان و کیهان نوردان این کار رو انجام می دهند.  قطعات پنیر هیچوقت مستقیم با دست به دهان گذاشته نمی شوند. فضا نوردان کمی از ان رو از ظرفشون خارج می کنند و به سمت دهنشون می فرستند. وقتی شما ظرف محتوی غذای مایعی مثل ماست یا سوپ رو باز می کنید  اگر خیلی محتاط نباشید حبابهای کوچکی از ماست و یا سوپ شما شروع به پرواز در محیط می کنند و شما می توانید به تعقیب اونها با قاشقتان برید. اما اگر بخواهید آنها رو خیلی سریع بگیرید این حباب با قاشق شما برخورد می کنه و تبدیل به 10 حباب کوچکتر می شه و مجبور خواهید شد هر 10 تای اونها را دنبال کنید !
من واقعا از شرایط بی وزنی لذت می برم ... شما احساس یک روح آزاد رو دارید. به یاد دارم که وقتی خیلی جوان بودم ، برای مدتها این رویای دایمی روداشتم  در میان شگفتی خانواد م  میان اتاقهای خونه به پرواز در می اومدم و از توانایی خودم برای این کار احساس شگفتی می کردم. البته در رویای خودم ، توانسته بودم در این کار خبره بشم و در حالی که در اطراف با قدرت شناور می شدم به چیزی برخورد نمی کردم.
با وجود این در عالم واقعیت ، من یک تازه کار به حساب می آیم. من در حین پرواز به دیوارها برخورد می کنم و چیزها را از جای خود بیرون می اندازم. در روزهای اول من به دیوار مقابلم فشار زیادی وارد می کردم و به سرعت به سمت دیوار دیگه رونده می شدم و خوب، نمی توانستم خودم رو متوقف کنم و بنگ! به دیوار روبرو برخورد می کردم و به دلیل این برخورد دوباره به سمت جایی که شروع کرده بودم باز گردونده می شدم... البته اخیرا از من تمجید شده که چقدر حرفه ای پرواز می کنم ! که البته این موضوع غلو آمیزیه.
فکر می کنم شبیه ترین حالت به شرایط بی وزنی در حالت غوطه وری در آبه. البته یه تفاوت اساسی در این بین وجود داره . در آب زمانی که شما دست و  پایتون رو تکون می دید ، حرکت می کنید .... اما اینجا شما می توانید هرچه قدر دلتان می خواهد دست و پایتان رو تکان بدید ولی هیچ جایی نمی رید. تنها چیزی که ممکنه کمکتون کنه که حرکت کنید جریان آرام هواییه که از فن ها خارج می شه...
بچه ها  اینجا خواستند این موضوع رو عملا به من نشان بدند به همین دلیل منو در بین یکی از مدولهای آمریکایی (Node) قرار دادند و هیچ چیزی دم دست نبود که بتوانم به اون نیرویی وارد کنم.... خوب من معلق در میانه Node شناور مونده بودم و اصلا مهم نبود که چقدر خودم رو تکان بدم چون هیچ حرکتی نمی کردم. آنها به من می خندیدند و سرانجام نسیم ملایم فن ها باعث شد تا به یکی از دسته های تعبیه شده روی سقف نزدیک بشم تا بتوانم خودم را نجات دهم .
خوب حالا این رودر ذهن داشته باشید و امروز که در حال کار هستید تصور کنید که جاذبه ای وجود نداره و شما و همه چیزهای اطراف شما شناورند می توانید این موضوع رو تصور کنید؟
شما نشستید و مشغول تایپ با کامپیوترتون هستید ... ،خوب، شما نمی توانید بنشینید. چراکه چیزی نیست که شما را به صندلیتان بچسبونه مگه اینکه شما خودتون رو با تسمه و کمربند به صندلیتون که به زمین محکم شده  بچسبونید. خوب از انجایی که نمی توانید بنشینید پس بیایید بایستید. شما حتی نمی توانید بایستید به خاطر اینکه هر ضربه ای که به کلیدهای صفحه کلیدتان وارد می کنید باعث می شود نیرویی هم از سوی صفحه کلید به شما وارد شود و ...
خوب پس مردم زمانی که در فضا هستند و می خواهند جایی بایستند و کاری انجام دهند چه کار می کنن؟ آنها از پاهاشون برای محافظت از خودشون و ایمن کردن موقعیتشان استفاده می کنند. آنها پاهای خودشون رو زیر میله های نگاه دارنده ای که همه جا نصب شده  محکم می کنند یا چیزی رو پیدا می کنند که پاهاشون رو به اون محکم کنند به همین دلیل بود که روز اولی که من وارد ایستگاه شدم ، پاشا ، یک چکمه نرم پوستی اسکیمویی به من داد ... من علت اون رو نمی دونستم و اونها رو نپوشیدم. بعد هنگام شب زمانی که خواستم بخوابم دیدم که روی پاهام کبود شده و کمی آسیب دیده . در فضا شما یاد می گیرید که از انگشتهای پایتون به خوبی استفاده کنید . فکر نکنم هیچ وقت روی زمین به اونها توجهی کرده باشم  ،اما این بالا انگشت شست پای شما ابزار قدرتمندی برای نگاه داشتن شما در یک محل به شمار می رود.
خوب اجازه بدهید به ادامه کارها بپردازیم ... شما می خواهید مطلبی از یک کتاب رو بخوانید و به همین دلیل اون رو روی میز قرار می دید ، اما کتاب اونجا نمی مونه. شما بطری نوشیدنیتون رو روی آن می گذارید تا کتاب رو سر جاش نگه داره . حالا شما کتابی رو دارید که به همراه بطری نوشیدنی شما در حال پروازه.  شما مجبور میشید کتاب رو با دستتون بگیرید و نگه دارید اما هنوز بطری نوشیدنی شما در حال پروازه بنابراین به سرعت بطری رو با دست دیگرتون می گیرید و تلفن زنگ می زنه، کتاب رو روی میز می گذارید تا تلفن رو  جواب بدید و به محض اینکه این کار رو می کنید کتاب دوباره شروع به پرواز می کنه و در حالی که شما سعی می کنید به تلفنتان برسید گوشی از شما دور شده .
تصورش رو بکنید... خوب خداوند ولکرو (چسب دورویه)  رو برای همین شرایط خلق کرده... برای اینکه اشیا رو در شرایط بی وزنی در جای خودش نگاه داره.
به همه چیز اینجا ، ولکرو الصاق شده  ،حتی به  شلوار شما هم نوارهای ولکرو دوخته شده . من فکر می کردم اگر چیزی رو در جیبم بگذارم و زیپش رو ببندم جایش امنه . بله جای آنها امنه اما تازمانی که زیپ رو باز کنید و بخواهید یکی از آنها رو بیرون بیارید ، یقیه اشیای کوچک هم شنا کنان به بیرون پرواز می کنند .... هیس  ! به کسی این بالا چیزی نگید اما تا الان چند تا چیز کوچولو رو همینطوری گم کرده م مثلا برق لبم !
پس به طور اساسی هرچیزی که دارید باید مجهز و متصل به ولکرو باشه . اینجا بسته هایی از نوارهای ولکرو در رنگها ، اندازه ها و شکل های مختلف وجود داره که همه جا مورد استفاده قرار می گیرند. شما به یاد داشته باشید که اگر چیزی رو به حال خودش رها کنید، در جای خودش باقی نمی مونه و شروع به حرکات نمایشی می کنه که این بالا می تواند مخاطره انگیز باشه.
با همه این ها ، پرواز احساس بسیار ارزشمنده ... و یکی از بزرگترین تلاشهای من پیش از ترک اینجا این است که ببینم چقدرمی توانم در یک مکان شناور بمانم بدون اینکه به چیزی برخورد کنم. برای این کار شما باید بایستید و هیچ نیرویی به هیچ چیزی وارد نکنید. بیشترین زمانی که من توانسته ام این کار رو انجام دهم 25 ثانیه پیش از آن بوده است که به چیزی برخورد کنم.
اکنون وقته اونه که از اخرین روزهایی که روی عرشه هستم استفاده کنم....
تا بعد....



ترک کردن مدار (28 سپتامبر)

من مشغول نوشتن آخرین مطلب وبلاگم از مدار هستم و از این موضوع احساسی دوگانه دارم.

ما تازه شام آخر رو در مدار تمام کرده ایم.  مقداری گوجه فرنگی تازه داشتیم که با خودمون با سایوز آورده بودیم و برای وقت مخصوص  ذخیره کرده بودیم. بعلاوه کمی ماهی دودی و بقیه چیزها هم غذاهای معمول فضایی بود. جف ویلیامز،مهندس پرواز برگشت ما به چهاردهمین گروه خدمه ایستگاه برای اغاز دوره ماموریتشوخوش آمد گفت و برای اونها آرزوی موفقی در مدار رو کرد

بعد از آن میشا تورین نطق زیبایی کرد ... فکر می کنم وبلاگ من رو خوانده بود چرا که احساس او بازتاب چیزهایی بود که من نوشته بودم . او در باره این موضوع صحبت کرد که ما مردمانی از کشورهای مختلف ، با پیشینه های گوناگون و فرهنگهای متفاوت اینجا با یکدیگر و در کنار هم حضور داریم و با یکدیگر زندگی و کار می کنیم و رابطه عاطفی مستحکمی رو به وجود آوردیم . او ادامه داد « سرانجام یک روز عمر مفید ایستگاه فضایی به پایان خواهد رسید و از مدار خارج خواهد شد و قطعات آن در جو زمین خواهد سوخت . اما خاطره این ماموریت و دوستیهای ما فراتر از همه اینها دوام خواهد اورد...»

موسیقی STING در زمینه صحبتهای او پخش می شد که آواز معروف “how fragile we are…”  را می خواند. سپس میشا به من گفت که سورپرایز ویزه ای برای من دارد...

او نشان شخصی خودش رو به من داد. نشان ویژه کیهان نوردها و برچسب اسم او به همراه خرس کوچولویی که در هنگام پرواز در کابین ما آویزان بود ، اسم این خرس هم میشا بود  شاید شما هم آن را در فیلم های پرتاب دیده باشید . او به من گفت میشا در حقیقت نوعی حسگر شرایط بی وزنی و گرانش صفر در این سفر بوده است.

حرفهای اون و هدیه ویژه چنان تاثیر گذار بود که نتوانستم جلوی اشک خودم رو بگیرم . من تمام روز سعی کرده بودم تا این موضوع را توی خودم نگه دارم وطوری به کارهام بپردازم که انگار همه چیز مرتبه، اما درونم احساس می کردم در حال از دست دادن چیزی هستم ... این واقعیت داره که زنجیر محبتی در اینجا تشکیل شده که قطع کردن آن به هیچ وجه راحت نیست . طی 10 روز گذشته من با اعتماد کامل زندگی خودم را به دست میشا و لوپز سپرده بودم . اونها فوق العده بودند و مثل برادر مراقب من بودند... اونها این سفر را  برای من فوق العاده کردند و مطمئنم هیچوقت اونها را فراموش نخواهم کرد...

امشب نوشتن برای من خیلی سخته . احساسات و هیجان من اوج گرفته و میلیونها فکر از سرم می گذره و هر چند دقیقه یک بار اشکهام در می آیند و بغض می کنم   دوباره همه رو پس می زنم و سعی می کنم قطار فکرهام رو متوقف کنم...

من هیچ درموقع پرتاب اینقدر احساساتی نشده بودم. فکر می کنم برای شروع آدم مناسبی باشم اما برای پایان ،نه ...

من به گوشه و کنار ایستگاه سرک می کشم و سعی می کنم همه چیز رو و هر چه رو که دیدم و حس کردم در ذهنم و خاطرم حک کنم  .چند بار خودم رو شناور کردم و مثل پرنده ای که خودش رو به دست باد می سپره معلق ماندم تا ببینم به کجا می رسم .

من از پنجره به بیرون نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که چه زمانی ممکنه دوباره چنین منظره ای رو ببینم. سعی کردم چند تا از موسیقی های مورد علاقه ام رو گوش کنم . صبح هنگام صبحانه ، آهنگ (Only if you want to do ) اثر انیا را گوش کردم . این اهنگ منو سرشار از انرژی کرد .  در طی روز من زمزمه موسیقی  “Somewhere over the Rainbow” و  “My Favorite Things.” را می شنیدم.

سعی داشتم بر روی نکات مثبت تمرکز کنم ... فردا بعد از مدتی طولانی می توانم همسرم رو ببینم... خیلی دلم براش تنگ شده . هر دوی ما 6 ماه دشواری رو سپری کردیم ... او بخشی از روح منه . تا پیش از این سفر ما از هم جدایی ناپذیر بودیم ... او تمام مدت سعی کرده بود مردی قوی باشه که تکیه گاه زندگی منه... اما می دانم که اون از درون در چه حالیه و تا چه حد منقلبه. او زمانی اولین نفس راحت رو خواهد کشید که به اون خبر بدند ما رو سالم از کپسول بیرون آورده اند.

همینطور با خواهرم حرف خواهم زد و به صدای مشتاق و نگرانش  گوش خواهم کرد که چقدر نگران بوده که منو از دست بده... من به او قول دادم  که صحیح و سالم طی چند روز بعد دوباره پیشش خواهم بود... می توانم بگم که اون گریه می کرد اما به سختی سعی میکرد این رو در صداش بروز نده.

فرود معمولا حدود 4 ساعت طول می کشه و این سفری نه چندان راحت به سمت پایین با یک برخورد بزرگ در انتهای ان است . سایوز مثل گلوله کوچیکی از اتش وارد جو زمین خواهد شد بعد چتر ها باز خواهند شد و ضربه ای به کپسول وارد خواهند کرد و سپس چرخ زنان سرعت ما رو تا حدی کم می کنه و در آخرین مرحله موتورهای کوچک فرود روشن می شند و از اینکه ما به شکل یک شهابسنگ به زمین برخورد کنیم ، محافظت خواهد کرد.. من چندان درباره این موضوع نگران نیستم ... چیزهای دیگری است که باید نگران اونها باشم  مثل اینکه چه زمانی دوباره می توانم این آزادی و آرامش را دوباره تجربه کنم....

سفر من به پایان خود نزدیک می شود اما رویای من تازه آغاز شده است.

شما در پیامهای خودتون به من گفته بودید که کار من برای شماالهام بخش بوده... خوب باید به شما بگم که همه شما هم برای من الهام بخش بودید. هر بار که ناراحتی و اندوه جدایی از ایستگاه فضایی سراغم  میاد به یاد یکی از پیامهای شما می افتم و از خودم بیرون میام و به جلو نگاه کنم که چه کارهایی رو ما با یکدیگر می توانیم انجام بدیم.

شاید همه اینها نشانه ای در خود داشته باشه. سفر ناگهانی من به مسکو و تغییر خدمه پرواز در اخرین لحظه . شاید تقدیر من بود که چون زنگ ساعتی برای بیداری هر کسی ، صدای که در درون اون درآرم و یادآوری کنم که همه شما می توانید شروع به تغییر دنیا و تبدیل اون به محلی بهتر برای زندگی همه ما کنید...

شاید بعهده من بوده تا الهام بخش دانشمند جوانی باشم که تبدیل به یکی از کسانی خواهد شد که با نیروی خودش بالا میآد و رشد می کنه. شاید با من بوده تا به یاد همه بیارم که همه ما امکانات نا متناهی در پیش رو داریم . شاید ...شاید .... شاید....

اندیشه های زیادی از سرم می گذره و مطمئن نیستم تصمیم داشتم چه چیزی باشم یا چه کاری انجام دهم ... من هیچوقت حرکاتم رو محاسبه نکرده ام و برای ان تا دوردستها طرح نریختم...  من به طور معمول مجموعه ای از اهداف رو در ذهنم مرتب کردم و بعد به صدای درونم اجازه دادم تا منو به سوی این سرنوشت راهنمایی کنه. .. من همیشه در قلبم می دونستم که به فضا خواهم رفت ، اما هیچوقت دقیقا نمی دونستم چطور. اما همیشه به همه می گفتم که چقدر عاشق فضا هستم و می خواهم روزی به فضا بروم و سرانجام راهش رو پیدا کردم....

مقصد فردای من زمینه ... اما زمین همون زمینی نیست که اون رو ترک کردم . اکنون این زمین کمی بهتر شده چرا که اندکی عشق بیشتر در آن به وجود آمده . من می توانم این رو از جملاتی که برای من در ایملهاتون فرستادید ببینم... من تنها امیدوارم به رشد این موج انرژی مثبت کمک کرده باشم . موجی که باید اون رو آغاز کنیم و مطمئن باشیم مردمان بیشتر و بیشتری رو در بر خواهد گرفت.

می گویند بخند تا جهان به تو بخنده .... من بر مبنای تجربه خودم به شما می گم این موضوع حقیقت داره ... من بارها و بارها گفته ام که خنده من مسری است ... من امیدوارم این خنده به شما هم سرایت کرده باشه وقتی شما به  دیگران میخندید، گفتن «نه » به شما سخت تر می شه یا سخت تر می توانند از شما متنفر بشند... یا به شما صدمه بزنند.

بنابراین امشب که به رختخواب می رید با لبخندی این کار رو بکنید و ببینید فردا ، زمانی که از خواب بلندمیشید ، چه احساسی خواهید داشت... فراموش نکنید لبخندتان رو تا آخر روز حفظ کنید.... و تا زمانی که می شنوید که من فرود آمده ام ....

زنگیتان طولانی ،کامکار و شاد باد دوستان من...

پنجشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۱۰

دانلود مجموعه پلاگین لازم برای انواع پخش فایلهای صوتی و تصویری تحت پلیرهای مختلف در ویندوز

پخش انوع فایلهای صوتی و تصویری همیشه در ویندوز مشکلاتی داشته است. با آمدن فرمت های مختلف صوتی و تصویری و Codec های متنوع متعلق به آنها پلیرها نتوانستند آنها را به طور کامل پشتیبانی کنند. در ضمن اضافه کردن Codec به Player باعث افزایش حجم آن می شود که معمولا شرکتهای سازنده این کار را انجام نمی دهند.

از این رو به تدریج پکیج هایی ساخته شد تا بتواند تمامی کدک ها را در خود قرار دهد و آنها را به ویندوز اضافه کند تا هر پلیری بتواند با به کار گیری این کدها فرمت های صوتی و تصویری ای را که از ان پشتیبانی می کند به راحتی و بدون خطا و کاهش کیفیت پخش کند.



حتما برایتان  اتفاق افتاده است که بخواهید فایل تصویری یا صوتی خاصی را در کامپیوتر خود پخش کنید و پخش نشود! در سایت زیر یک فایل 25 مگابایتی بنام K-Lite Codec Mega Pack وجود دارد که پس از نصب آن می توانید تمام فرمت های مختلف ویدئویی را در کامپیوتر خود اجرا کنید. بدلیل اینکه این فایل مرتب آپدیت می شود لینک مستقیم دانلود برایتان قرار نمی دهم خودتان به سایت زیر بروید و فایلی که گفتم را دانلود و نصب کنبد.

'پاکسازی خلیج مکزیک سال ها طول خواهد کشید'



بیش از یک ماه و نیم از شروع نشت می گذرد

دریاسالار تاد آلن، فرمانده گارد ساحلی آمریکا گفته است که پاکسازی کامل خلیج مکزیک از آلودگی نفتی سال ها طول خواهد کشید.

دریاسالار آلن، سرپرستی واکنش نهادهای دولتی آمریکا به نشت نفت از چاه آسیب دیده شرکت بریتانیایی بی پی را برعهده دارد.

او دوشنبه هفتم ژوئن (۱۷ خرداد) در کاخ سفید درباره پاکسازی بخش های آلوده خلیج مکزیک گفت: "موضوع بلندمدت احیای محیط زیست و موجودات آن سال ها طول خواهد کشید."

وی پراکنده بودن این آلودگی به شکل صدها هزار لکه مجزا را یکی از مشکلات اصلی در روند پاکسازی دانست.

دولت آمریکا این نشت را بزرگ ترین فاجعه نشت نفت در تاریخ این کشور اعلام کرده است.

شرکت بی پی می گوید در مهار نشت پیشرفت هایی کرده است و در حال حاضر روزانه معادل ۱۱ هزار بشکه نفت نشت کرده را جمع آوری می کند.

تخمین زده می شود از چاه آسیب دیده که حدود یک و نیم کیلومتر زیر سطح آب قرار دارد، بین ۱۲ هزار تا ۲۵ هزار بشکه نفت در روز به خلیج مکزیک می ریزد.

ناظران می گویند مهار کامل این نشت احتمالا پیش از تکمیل حفر چاه های کمکی در نزدیکی چاه آسیب دیده، تحقق نخواهد یافت.

بی پی برآورد کرده است این چاه های کمکی که بی پی حفر آن ها را چند هفته پیش آغاز کرد، پیش از ماه اوت آماده نشود.

بی پی که مسئولیت اکتشاف و استخراج نفت از چاه آسیب دیده را بر عهده دارد، تاکنون چند بار تلاش کرده بود مانع ادامه نشت نفت به دریا شود ولی این عملیات به علت مشکلات فنی بی نتیجه مانده بود.

آلودگی نفتی سواحل خلیج مکزیک انتقاد شدید از بی پی و دولت باراک اوباما را به همراه داشته است.

صید ماهی یکی از منابع اصلی درآمد ساکنان سواحل خلیج مکزیک است و گسترش آلودگی نفتی لطمه زیادی به اقتصاد ایالات ساحلی وارد کرده است.

چهارشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۱۰

دانلود Adobe Flash Player 10.1.53.64 Final برای مرورگر اینترنتی شما

Adobe Flash Player پلاگینی است که باید برای دیدن صحیح صفحات وب آنها را نصب و به مرورگر خود اضافه کنید اما ادوب مانند بعضی دیگر از شرکت ها ایران را تحریم کرده است و ظاهرا عقلش هم نمی رسیده که با تحریم آی پی نمی تواند جلوی دانلود کردن برنامه هایش را در ایران بگیرد! از لینک های زیر Adobe Flash Player را برای فایر فاکس و اینترنت اکسپلورر دانلود کنید.



پژوهشگران آمریکایی:"زلزله در تهران می تواند بیش از یک میلیون نفر تلفات جانی به جای بگذارد".

پژوهشگران آمریکایی:"زلزله در تهران می تواند بیش از یک میلیون نفر تلفات جانی به جای بگذارد".

نقشه خطرناک ترین شهر های جهان از لحاظ میزان خرابی و تلفات جانی در صورت بروز زمین




پس از دو زمین لرزۀ اخیر که در کشور های هاییتی و شیلی رخ داد و تلفات جانی و مالی بسیار سنگینی به جای گداشت ، نشریۀ نیو یورک تایمز با اشاره به نتایج تحقیقات دو مرکز معتبر زمین شناسی و زلزله نگاری ترکیه از یک سو و دانشگاه کلرادوی آمریکا از سوی دیگر ، پر خطر ترین شهرهای جهان را از لحاظ میزان خرابی و تلفات جانی در اثر بروز زلزله معرفی کرد.


در میان اسامی شهر های ذکر شده ، پس از کاتماندو پایتخت نپال و یا کراچی در پاکستان ، نام تهران به چشم می خورد.در این زمینه به گفتۀ پژوهشگران مرکز زلزله نگاری و زمین شناسی دانشگاه کلورادو ، اگر زلزله ای به شدت زلزلۀ هائیتی در تهران رخ دهد ، در حالیکه در هائیتی 230 هزار نفر جان باختند ، در تهران حد اقل یک میلیون نفر جان خود را از دست خواهند داد.

دوشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۱۰

دانلود کتابهای صوتی فارسی رایگان

مدتی پیش بطور اتفاقی به این وبلاگ برخوردم که در اون کتابهای صوتی رایگان زیادی وجود داشت و من برای شروع کتاب صوتی گلستان سعدی و قصه های مثنوی را دانلود کردم و قبل از خواب به آنها گوش می کنم !

واقعا چه لذتی بردم از این گلستان سعدی ، تا حالا چند بار کل فایل های گلستان را گوش کرده ام و هربار بیشتر لذت برده ام و همینطور قصه های مثنوی که هر دوی آنها با راویان خوش بیان و زیبایی برای شما بصورت صوتی آماده شده اند.

حتما به این وبلاگ سر بزنید و حداقل گلستان سعدی و قصه های مثنوی را دانلود کنید.

یکشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۰

قالب وبلاگ را با استفاده از امکانات جدید بلاگر دوست داشتنی آپدیت کردم!


از امکان جدید طراحی قالب بلاگر لذت ببرید The Blogger Template Designer

برای استفاده از این سرویس به آدرس http://draft.blogger.com بروید . بلاگر خیلی عالیه هورا!!!!!!!


Here’s what we’re launching today to Blogger in Draft

  • 15 new, highly-customizable templates from our design team, split into four families: Simple, Picture Window, Awesome Inc, and Watermark
  • One-, two-, and three-column layouts for each template, with complete control over the size and arrangement of the columns
  • Hundreds of background images and patterns from iStockphoto, the leading microstock image marketplace
Try it Now
Go to http://draft.blogger.com/ to log in to Blogger in Draft. (If you’ve never been there before, Blogger in Draft is just like regular Blogger, except with new, in-development features like this one.) Click on your blog’s “Layout” link to go to the Layout tab. The link to the Template Designer is at the end of the row of sub-tabs.


You can use the live preview to see your new template without affecting your blog. When you find a new look that you’re happy with, just click the “Apply to Blog” button to publish it to the world. Note: You can backup your existing template ahead of time by going to Layout > Edit HTML. We recommend this if you have a customized blog design that you might want to go back to.

Classic template blogs: If you have a “Template” link or tab instead of “Layout,” you’ll first need to switch from Classic to Layouts before you can try out the Template Designer. Go to Classic > Customize Design and follow the instructions there. You’ll need to switch to one of our old templates first, but then you’ll be able to use the Template Designer to pick a new one.

Tips from the Blogger Team
  • Get your links to match a background image quickly by using the Background panel’s “Main color theme” to adjust all of your blog’s colors at once. This works particularly well with Simple’s second design.
  • With a three-column footer, you can fit in several gadgets to interest your readers after they’re done reading your post. For inspiration, read Derek Powazek’s post, “Embrace your bottom!
  • If you’re using our new Pages feature, put the Page List gadget in the wide section at the top of your blog. We’ve added unique tab designs to all of the new templates.
  • Many of the patterns in the background image picker are semi-transparent, to let your blog’s background color show through. Look for the “transparency page curl” to see which patterns these are.
  • The Attribution gadget (added to the footer by all new templates) is there to give credit not just to the designer and artist of the background image, but to you as well. Edit its settings by clicking “Edit” on Layout > Page Elements to add your own authorship or copyright information.

سه‌شنبه ۸ ژوئن ۲۰۱۰

جمله هایی از بزرگان - درحال تکمیل و اضافه شدن

هرگاه فکر کردی در دنیا هیچ کس و هیچ چیز نداری ناراحت نباش خدا را که داری - دکترحسین الهی قمشه ای
***********
کسی که شراب شیطانی می خورد مانند فردی است که قلاب میگره و دزدی را صدا میزند و می گوید برو طبقه بالا و خودش هم آدرس میده  که من یک گوهری دارم بنام عقل دارم ،  اون رو بردار و برو! - شکسپیر
***********
 غذای اصلی ما عشق و محبت است - تولستوی
***********
ناامیدی یعنی اینکه ای خدا، من می دانم که هیچ اتفاق خوبی برای من  پیش نمی آید و تو هم هیچ کاری از دستت بر نمی آید - دکترحسین الهی قمشه ای
***********
مرگ مانند دری کهنه و چوبی است که به باغ و گلستان بی پایانی باز می شود - دکترحسین الهی قمشه ای

***********
تمام آنچه که شر و شیطان لازم دارد تا پیروز شود این است که انسانهای خوب هیچ کاری انجام ندهند -  ادموند بورکه
All that is necessary for the triumph of evil is that good men do nothing
***********
ب

شنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۰

عکسها و ویدئوی مستند دیدنی از داخل کشور کره شمالی - و مطالب بارونکردنی و وحشتناک این دیکتاتوری مرگبار



طبق قوانین کره شمالی تهیه بسیاری از این عکس ها و  ویدئوها مجازات مرگ درپی دارد که به مرور توسط تعداد بسیار کمی از خبرنگارانی که موفق به ورود به کره شمالی شده اند بصورت مخفیانه و با دوربین های مخصوص تهیه شده است.

لطفاً خودتون توضیحات به زبان انگلیسی هر عکس را بخوانید تا به مطالب باورنکردنی و وحشتناکی از زندگی مردم بدبخت کره شمالی پی ببرید (اگر نمی توانید عکسها را ببینید مشکل از ... شدن سرور عکسها است)
من چند مورد را در مورد مردم کره شمالی می نویسم:
آنها بسیاری از میوه ها ندیده اند و نمی شناسند
هنگام ورود خارجیان بدون اینکه به شما بگویند شما را از زیر اشعه خطرناک ایکس رد می کنند
درهتل اجازه ندارید  به تنهایی خارج شوید و با مراقب تنها دو تا سه بار می توانید بیرون بروید
اینترنت برای مردم وجود ندارد و تنها برای بعضی اینترانت هست
در فرودگاه باید تمام وسایل حساس خود را تحویل دهید و موبایل هم نمیتوانید داشته باشید
تمام کارها دستی انجام می شود
آب تمیز در خیلی جاها وجود ندارد
شب کره شمالی بسیار ترسناک است هیچ چراغی در شهرها روشن نیست و مردم تنها یک لامپ سفید در اتاقی بدون پرده روشن می کنند
اتومبیل و دوچرخه خیلی گران و کمیاب هستند
مردم رهبر کره شمالی را فرزند خدا یا خود خدا مانند فرعون می دانند
10 درصد از جمعیت کره شمالی در ارتش خدمت می کنند و خدمت سربازی تا 10هم می رسد!
در اطراف جاده های مهم درفواصل مختلف مسلسل کار گذاشته اند
در اطراف ساحل دریا سیم خاردار برق دار کار گذاشته اند تا کسی نتواند از راه دریا فرارکند و شنا هم که ممنوع است
اطراف مرز کره شمالی با دیگر همسایگانش با سیم خاردار متصل به برق فشارقوی و میدان مین متراکم محافظت می شود!
و کلی چیزهای دیگر ...

این مطلب را هم از روزنامه همشهری پیدا کردم:
همشهری- ظاهرا خیلی از مردم کره شمالی سرشان به زندگی محدودشان گرم کرده اند  اصلا نمیدانند خارج از کره شمالی آسمان چه رنگی است.
قوانین عجیب و غریب:
درکره شمالی ساعت بیدارشدن مردم توسط شیپوری تعیین میشود که در سراسر شهرهاو ازطریق بلندگو پخش میشود. ساعت خوابیدن آنها هم توسط سیستم خاموش کردن چراغ تعیین می شودشود. سیستم پخش پارچه ولباس هم توسط دولت کنترل میشود وبیشتر اوقات مردم درخیابان ها دیده میشوند لباس های یک شکل و شیبه هم به تن دارند. این مساله در مدارس هم به صورت جدی دنبال میشود و خلاصه هر بخشی از زندگی مردم در کره شمالی از طریق قوانین خاصی کنترل میشود. البته مردم هم این وضع را پذیرفته اند و از پس از 60 سال شستشوی مغزی رهبر دیکتاتور کره شمالی را پدر و فرزند خدا می پندارند! اما از طرف دیگر این قوانین بعضی ازشادی های اولیه را هم در زندگی مردم دریغ می کند; مثلا اینکه دوربین به کره شمالی وارد نمی شود و مردم هم نمی توانند آن را تهیه کنند. با وجود این، دولت کره شمالی کمک های زیادی از خارج دریافت می کند و مشخص نیست آنها را به دست مردم یا بین طبقه خاصی پخش می شود.
سریال و فیلم تلویزیونی می خواهید چه کار؟
باوجود اینکه مقامات کره شمالی حسابی سعی کرده اند جلوی ورود هر محصول فرهنگی خارجی به این کشور را بگیرند، ظاهرا سریال  های ساخت کره جنوبی (مثل یانگوم که عشق رهبر کره شمالی هم هست ) به هر ترتیب راه ورود به خانه های مردم کره شمالی را پیدامی کنند.
حکومت مرموز :
درکره شمالی حرف زدن درباره خانواده رهبر این کشور جرم سیاسی محسوب می شود .به همین خاطر اطلاعات ما که خارج از کره شمالی هستیم در این مورد بیشتر ازمردم این کشور باشد! اخباری که به رسانه های خارجی درز کرده حاکی ازبیماری کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی است و حتی گفته میشود که او یک باردچار سکته مغزی شده ، همان کلاغ هایی که این خبر را آورده اند پسر جوان تررهبر کره شمالی به احتمال قوی در آینده جانشین او خواهد شد. کیم جونگ ایل البته دو دختر و یک پسر ارشد هم دارد اما ظاهرا این آقا زاده به خاطررسوایی هایی قبلا در خارج بار آورده – مثلا اینکه یک باردر ژاپن به جرم داشتن پاسپورت تقلبی بازداشت شده – از چشم پدر افتاده
صبحی با دوازده روزنامه
کره شمالی علاوه بر رهبر رئیس جمهور و نخست وزیر هم دارد اما هیچ کس آنها را نمی شناسد !! ظاهرا آنها پست فرمایشی را به عهده گرفته اند زیاد خودشان رادرگیر مسائل کشور نمی کنند . کره شمالی در عین حال تک حزبی هست و اسم کامل حزب حاکم هم هست ((جبهه دموکراتیک برای اتحاد سرزمین مادری )) .
این حزب ترکیبی هست از حزب کارگران کره و حزب سوسیال دموکرات کره . در همین حال در کره شمالی هیچ رسانه خصوصی وجود ندارد. دوازده روزنامه و بیست نشریه دیگری که در این کشور چاپ می شوند کاملا تحت نظر دولت هستند و هم پیونگ یانگ (پایتخت کره شمالی) چاپ می شوند.
شوخی ندارم :
مردم کره شمالی طبق عادت به کیم جونگ ایل می گویند ژنرال . بیراه هم نیست چون کره شمالی در مقایسه با جمعیت و مساحتش یکی از نظامی ترین کشورهای دنیا به شمار میرود.
ارتش کره شمالی 2 میلیون نیرو دارد و خدمت سربازی هم در این کشور اجباری هست و مدت خدمت هم گاهی به ده سال می رسد .
رسانه هایدولتی می گویند ارتش کره شمالی (( شکست ناپذیر )) است . اما به هرحال توان واقعی آن مشخص نیست.بعضی ها معتقدند در سطح مدیریت ارتش کره شمالی فساد زیاد وجود دارند و روحیه و انگیزه سربازان هم خیلی بالا نیست . گاهی بی انگیزه گی سربازان به جایی می رسد که آنها حتی از بازرگانان چینی در مرزهم رشوه می گیرند .اما باز هم راهی تایید این حرفها وجود ندارد

علیه هرچی خارجی :
این شعار همیشه از سوی حکومت کره شمالی ارائه شده به همین خاطر است که خبرنگاران و
عکاسان خارجی جایی دراین کشور ندارند تصاویر زیادی از کره شمالی به خارج از این کشور مخابره نشده و به همین دلیل کره شمالی واقعا کشور مرموزی به نظر می آید.
وقتی خارجی ها وارد کره شمالی میشوند حتما نیروهای پلیس امنیت آنها را همراهی می کنند تا کسی دست از پا خطا نکند و چیزهایی که آنها مخفی نگه داشته اند فاش نشود. مقامات کره شمالی تصورشان این است که اگر یک خارجی در خیابان هاراه بیوفتد و با مردم عادی حرف بزند ، قطعا دردسر بزرگی درست خواهد شد اماهمین مقامات گاهی در فرستادن اطبا کشورشان به خارج و کار کردن آنها و واریز شدن مستقیم درآمدشان به خزانه دولت کره شمالی نرمش نشان می دهند. شرط آنکه دولت کره شمالی کسی را برای کار به خارج اعزام کنند این است که او شهروند مورد اعتماد باشد و از حقوق اش هم چیزی نخواهد بر اساس آمار موجودبین ده تا پانزده هزار نفر از مردم کره شمالی از طرف دولت در خارج از کشورکار می کنند و حقوقشان را هم دولت می گیرد و پول ناچیزی – بین بیست تا سی دلار- به خودشان میرسد. کشورهایی که کارگر کره شمالی قبول می کنند روسیه، لیبی، عربستان سعودی ،بلغارستان ، آنگولا ، جمهوری چک . کارگری که درچنین شرایطی از کره شمالی خارج میشود در واقع خانواده اش را در کشورگروگان می گذارد اما با این حال خیلی مشتاق اند این کار انجام بدهند.

کجا با این عجله :
تمام بخش تورسیم در کره شمالی توسط دولت کنترل میشود . هزینه سفر و اقامت درکره شمالی هم برای این توریست ها زیاد نیست . البته هر کسی نمی تواند سرش را پایین بیاندازد و به عنوان توریست وارد کشور شود مثلا به اتباع آمریکاو کره جنوبی ویزا برای سفر به کشور شمالی داده نمیشود. کلا به هیچ کشور دیگری هم ویزای توریستی داده نمی شود.

قحطی بدون یوزارسیف:
مشکلات اقتصادی کره شمالی در زمان مختلف شکل های مختلفی داشته است این مشکلات دردهه 1990 به شدت افزایش پیدا کرد و ظاهرا طبیعت هم با مردم این کشور سرناسازگاری داشت در این دهه در کره شمالی قحطی غذا پیش آمد و تولیدگندم مورد نیاز کشور هم کاش قابل توجهی داشت . عده زیادی از مردم کره شمالی در حدود 4 میلیون نفر به خاطر گرسنگی از بین رفتند البته بخشی از تلفات قحطی بر اثر ضعیف شدن و ابتلای مردم به بیماری هایی مثل ذات الریه و سل بوده است . و نسل های بعدی هم دچار کوتاهی قد و بیماری های فقر تغذیه شدند.
عصر جدید:
ظاهرا وضعیت تغذیه مردم کره شمالی بهبود پیدا کرده است اما اکثرا هنوز هم مجبورهستند به 2 وعده غذایی در روز قناعت کنند. بعضی سربازان تنها روزی سه عدد سیب زمینی به عنوان غذا دریافت می کنند البته کشاورزی هنوز هم در کره شمالی جز منابع اصلی تامین مواد غذایی است. البته با سنتی ترین شرایط ممکن که بشر تا کنون به کشاورزی می پرداخته است.
راه‌یابی کره شمالی به دور نهایی بازی‌های جام جهانی پس از سالیان سال توجهات را از کیم جونگ ایل، سیاست‌هایش و بمب‌های اتم نشانه رفته به هر سو، به سمت دیگری جلب کرد. هر چند این نیز کوتاه بود. این کشور تنها رها شده، در زمین فوتبال جور دیگری گل‌باران شد، نه آن طور که در میادین بزرگ، مردم خریده شده به اندک پولی از ترس جان خود عکس پیشوا کیم را گل‌باران می‌کنند. این مدت کوتاه هم به سر آمد و دوباره بمب اتم و بیانیه‌های تند و تیز دفتر سیاسی حزب همیشه حاکم، برای له کردن یکی و جنگیدن با دیگری جای همه چیز را گرفت.
جون، روزنامه‌نگار اهل کره جنوبی می‌گوید: هیچ کس مردم کره شمالی را به یاد نخواهد آورد. نمی‌توان مردمی را به یاد آورد که کسی آنها را ندیده است و نمی‌شناسد. حتی ما در فاصله نه چندان دور هم آنها را گاهی از یاد می‌بریم.
این روزنامه‌نگار میان‌سال که کوله‌بار سفر را بسته و چندی است از کشوری به کشور دیگری می‌رود می‌گوید: زمانی می‌خواستم نویسنده بشوم. تخیلم برای این چیزها خوب کار می‌کند. یکی دو تا چیز کوچک هم نوشتم اما وقتی در همین کشورهای اطراف، از یکی به دیگری رفتم، دیدم مردم، خودشان قصه‌هایی دارند که از خیالات و رویاهای من خیلی بهتر و جذاب‌تر است. اما چند نفر قصه یک شهروند کره شمالی را شنیده‌اند که از زندگی واقعی خود بگوید؟

فرصتی که جام جهانی ایجاد کرد تا «خلق کره» را جور دیگری ببینیم، کوتاه بود و آن هم در میان انواع شایعات و خبرها و بازی‌های تبلیغاتی و طعنه‌های مفسران ورزشی گم شد و دوباره کسی درنگی نکرد تا از مردم کره شمالی بگوید نه از «خلق» صاحب بمب اتم.
پرتغال هفت گل به دروازه این سرزمین دور دست زد، ساحل عاج سه گل و برزیل دو گل. با این همه به جز ساحل عاج این تنها کره شمالی است که به برزیل گل زده است؛ همین. مابقی را نخواهیم دید اگر هم بشنویم که بازیکنان تیم پس از بازگشت با چه روبه‌رو خواهند شد، به سختی می‌توانیم واقعیت را از شایعه جدا کنیم. امپراتور تنهای «خلق کره»، آن قدر کارهای عجیب و غریب کرده است که هر چه در غرب بگویند، باورش آسان است.
اما از اینها گذشته، تازه‌ترین خبرهای رسمی یکی تصمیم پیونگ یانگ برای گسترش زرادخانه اتمی خود است و دیگری تشکیل جلسه برای یافتن جانشین کیم جونگ ایل. خبرهای مهم قبلی هم یا موضوع غرق شدن کشتی کره جنوبی که در آن همسایه شمالی مقصر شناخته شد پیوند خورده است.
باراک اوباما رئیس جمهوری ایالات متحده از کشورهای جهان خواسته است تا در کنار کره جنوبی قرار گیرند و به این وسیله «پیامی روشن» برای پیونگ یانگ ارسال کنند. اوباما در جمع سران کشورهای جی ۲۰ گفت نباید از رفتار کره شمالی ترسید.
به هر حال هر کسی با وجود تمام نگرانی‌ها از وضعیت پیچیده شرق آسیا کم‌تر دلمشغولی این را دارد که رهبران کره شمالی به یک جنگ اتمی روی بیاورند. کشور فوق‌العاده فقیر کره شمالی که سال‌هاست با انواع تحریم‌ها روبه‌روست، در نهایت ممکن است به همسایه جنوبی خود حمله کند. البته هر دو کشور درست پس از شصت سال از آغاز جنگ دو کره در در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۵۰، هنوز در وضعیت آتش‌بس قرار دارند و قرارداد صلحی هم بینشان بسته نشده است.
با این همه وضعیت زندگی مردم این کشور کم‌تر از هر چیز دیگر توجهات را به خود جلب کرده است. شاید بیش از هر چیز به این خاطر که کره شمالی یک خطر اتمی محسوب می‌شود. نتیجه انواع تحریم‌ها نیز نه تنها به تغییر رفتار رژیم سیاسی در پیونگ یانگ نیانجامیده، بلکه سران این کشور در نهایت تصمیم گرفتند به کل سرزمین خود را از دنیای بیرونی جدا کنند.
تولید داخلی مواد غذایی در این کشور، آن طور که گزارش سازمان اقتصاد روستایی کره مستقر در سئول اعلام کرده است، بیش از یک میلیون تن کم‌تر از مصرف آن است و در نهایت مردم آن برای زیستن محتاج کمک‌های خارجی هستند که عمدتا از طریق همسایه‌اش جمهوری خلق چین برطرف می‌شود. ایالات متحده نیز در سال‌هایی از سده بیستم بین ۵۰ تا ۱۰۰ هزار تن مواد غذایی برای کمک به این کشور فرستاد که از جمله در برابر آن کره شمالی متعهد شد دست از گسترش برنامه اتمی خود بکشد. این موضوع البته چندان به درزا نکشید.
در کنار این‌ها وضعیت عمومی حقوق بشر نیز بر نگرانی مدافعان آن افزوده است. به ویژه که اخبار و گزارش‌ها در این مورد تقریباً هرگز از مرزهای آن نمی‌گذرند.
کره شمالی دارای اردوگاه‌های کار اجباری است که مقصد نهایی معترضان سیاسی است. در گزارشی از کمیته بررسی وضعیت حقوق بشر در آمریکا آمده است که نزدیک به یک درصد جمعیت کره شمالی در این اردوگاه‌ها نگه‌داری می‌شوند. بر اساس قاعده پاسخ‌گویی جمعی، اعضای خانواده کسی که در این کشور مقصر شناخته شوند نیز ممکن است سر از این اردوگاه‌ها درآورند. گزراش‌های گردآوری شده در ایالات متحده نشان می‌دهند که چنین افرادی باید غذای خود را تامین کنند، حق ازدواج ندارند و از دنیای بیرون به طور کلی دور نگه داشته می‌شوند.
تعداد دقیق اعدام شدگان در این کشور نیز روشن نیست. برخی حتی از اعدام شدن نزدیک به ۱۵ درصد کل جمعیت فعلی طی سال‌های حکومت خانواده کیم می‌گویند. دلیل اعدام‌ها هر چیزی می‌تواند باشد حتی دلایل خنده دار و عجیب. سازمان عفو بین‌الملل در گزارشی در سال ۲۰۰۸ روایت عجیب اعدام شدن رئیس یک کارخانه را چنین تعریف می‌کند: رئیس کارخانه‌ای در شهرستانی در پیونگان به دلیل ۱۳ بار تماس تلفنی با خارج از کشور به اعدام محکوم شد و در ورزشگاهی در برابر ۱۵۰ هزار تماشاچی اعدام شد.
آسوشیتد پرس نیز در سال ۲۰۰۶ گزارشی به نقل از دکتری از کره شمالی منتشر کرد که در آن کشور کودکانی که دچار ناتوانی‌های ذهنی هستند بالافاصله کشته می‌شوند و جسد آن‌ها هم سوزانده می‌شود.
دزدیدن شهروندان خارجی در مرزهای آبی و خاکی این کشور با ژاپن و کره جنوبی نیز رخدادی است که بارها در مورد آن گزارش‌هایی منتشر شده است.

ثابت کردن درستی یا نادرستی برخی از گزارش‌ها به دلیل قطع کامل ارتباط جمهوری خلق کره و جهان پیرامونش بسیار مشکل است با این همه نگاهی به آنچه در مهم‌ترین هم‌پیمان آن کشور یعنی چین رخ داده و گاه عیناً از کره شنیده شده است، بسیاری از آنها را باورپذیر می‌کند.
ولی می‌توان تصور کرد که هیچ یک از این گزارش‌ها به اندازه یک بازی در جام جهانی بیننده نداشته است. اگر هم فرصتی بود تا بتوان نیم‌نگاهی به مردمی تنها رها شده در سرزمینی دوردست انداخت باز هم همان جام جهانی بود که این فرصت هم از دست رفت. احتمالاً خاطره کوچکی که می‌ماند همان هفت گلی است که از پرتغال خورد، تا همین هم خود بهانه‌ای شود برای خندیدن. باید امیدوار بود که بازیکنان و مربیان کره شمالی باقی زندگی را در آرامش بگذرانند و سرنوشت غم‌انگیزی در انتظارشان نباشد.

کره شمالی و کوبا تنها نقاطی از جهان هستند که همچنان آلوده به کمونیسم یا همان طاعون سرخ قرن بیستم باقی مانده اند . کوبا به واسطه نزدیکی اش به آمریکا و روابط خارجی اش با بسیاری از کشورهای دنیا ، سرزمین نسبتا شناخته شده ای هست . اما بسیاری از مردم دنیا از وقایع و حقایق درون کره شمالی که با سیستمی استالینی اداره میشود ، خبر چندانی ندارند .
رهبر کنونی کره شمالی کیم چونگ ایل هست . پدر وی هم رهبر سابق این کشور بود و کیم ایل سونگ نام داشت . البته مردم بدبخت کره شمالی رهبر حکومتشان را (معاون رهبر) می نامند چرا که به فرمودهء مقامات آن کشور ، کیم ایل سونگ نمرده است بلکه به خورشید پیوسته و هر روز جهان را گرم و روشن می کند . در نتیجه مقام رهبری ایشان محفوظ است . در کره شمالی تنها کسی که حق فکر کردن دارد رهبر حکومت است که فرماندهء بزرگ نامیده میشود . وقتی فرماندهء بزرگ دربارهء مسئله ای حرفی زد دیگر هیچکس حق ندارد در آن زمینه اظهار نظر کند .
از نظر حکومت کمونیستی آن کشور ، مردم کره شمالی و حتی مدیران و مقامات آن کشور وظیفه ای جز کشف حقیقت در افکار و سخنان رهبر نظام کمونیستی را ندارند . چندی پیش رهبر حکومت کره شمالی ( کیم چونگ ایل ) در حال بازدید از جایی به خانمی که کت و دامن پوشیده بود گفته بود شما در لباس سنتی کره ای زیباتر به نظر می رسید .. همان شب تلویزیون کره شمالی با قطع برنامه های عادی اش اعلام کرد از این لحظه به بعد همهء زنان شاغل در کشورمان موظف هستند که با لباس سنتی کره ای از خانه هایشان خارج شوند تا جهان زیباتر شود!
کره شمالی طبیعت بسیار زیبایی دارد و دارای تنوع آب و هوایی شگفت انگیزی است اما مردم این کشور حق خروج از روستا ها یا شهرهایشان را ندارند . در واقع همه در همان جایی که زندگی می کنند زندانی هستند . برای رفتن از روستایی به روستایی دیگر و یا شهری به شهر دیگر باید از حکومت اجازه بگیرند .
در کره شمالی کسی حق انتخاب همسر و ازدواج را ندارد ، مگر با موافقت وزارت اطلاعات و امنیت آن کشور . یعنی دختر و پسری که عاشق هم شده اند باید گزارش کاملی از نحوهء عاشق شدنشان ، دلیل عاشق شدنشان ، میزان علاقه و احساسی که نسبت به یکدیگر دارند و خیلی چیزهای دیگری را در چندین صفحه بنویسند و تحویل مقامات امنیتی بدهند تا نوبت مصاحبه شان شود . قبل از مصاحبه ، سیستمهای امنیتی و نظامی کره شمالی هفت نسل پشت و جد و آباد دختر و پسر را بررسی می کنند و نهایتا اگر مورد مشکوکی دیده نشد ، برای ازدواج آن دختر و پسر جوان مجوز صادر می کنند.
مردم کره شمالی همیشه فقیر و قحطی زده هستند و سالیانه چندین هزار نفر از آنها به دلیل گرسنگی می میرند .
دولت کره شمالی معمولا کمکهای غذایی خارجی را نمی پذیرد چرا که معتقد است این غذا ها ممکن است روی افکار مردم اثرات نامطلوب بگذارد و باعث تهاجم فرهنگی علیه نظام کمونیستی شود .
سفر مردم کره شمالی به خارج از کشور مطلقا ممنوع است و هر کس مایل به دیدن خارج باشد به عنوان یک ضد انقلاب و عامل دشمن دستگیر می شود . حتی تلفن زدن به خارج از کشور هم می تواند منجر به تیرباران شخص تلفن کننده شود .
سفر خارجی ها نیز به داخل کره شمالی مطلقا ممنوع هست ، بجز کمونیستها و سوسیالیستهای ضد آمریکایی که از برخی از کشورهای دنیا به شکل گروهی و به صورت تورهای همبستگی! و برای شرکت در جشنهای دولتی به این کشور سفر می کنند . به ازای هر توریست هم یک نفر برای مراقبت و بطور شبانه روزی در کنارش هست تا مبادا با کسی حرفی بزند.
در کره شمالی حتی خواب دیدن مردم هم کنترل میشود و دانش آموزان موظف هستند آخرین خوابهای سیاسی خود و والدینشان را به نمایندهء وزارت اطلاعات و امنیت در کلاسشان! گزارش کنند .
انتشار هر نوع خبر ناخوشایند سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و غیره که مربوط به کره شمالی باشد ممنوع است . هر گونه انتقاد از نظام کمونیستی و مقامات آن نیز جرم تلقی میشود . دوازده روزنامه در این کشور منتشر می شوند اما خبرنگار ندارند! این روزنامه ها موظف هستند که هر روز خبرهایی که از وزارت اطلاعات و امنیت دریافت می کنند را عینا منتشر کننند . فقط برخی از مقالات آنها با هم فرق می کند .
پخش و نمایش هر نوع فیلم و حتی کارتون خارجی در تلوزیون کره شمالی مطلقا ممنوع است . پدیدهء اینترنت در کره شمالی وجود ندارد و داشتن رادیوهایی که قادر به دریافت امواج خارجی باشند و یا گیرنده های تلوزیونهای ماهواره ای و دستگاه فاکس جرم است . حتی موبایل و دوربین فیلمبرداری نیز جزو ابزار جاسوسی برای دشمن محسوب میشوند و دارنده اش می تواند با مجازات تیرباران در ملاء عام روبرو شود .
کمونیستهایی هم که به عنوان مهمان دولت کره شمالی و به منظور شرکت در جشنهای دولتی به آن کشور سفر می کنند باید به محض ورود ، دوربین فیلمبرداری و موبایل خود را تحویل بدهند و در وقت خروج از آن کشور تحویل بگیرند . حرف زدن با اتباع کره شمالی برای خارجی ها مطلقا ممنوع است و حتی اگر قیمت کالایی را هم بخواهند بپرسند این کار را باید از طریق فردی که مراقب توریست است و او را قدم به قدم همراهی می کند ، پرسیده شود .
مردم کره شمالی هیچ خبری از دنیای بیرون از کشورشان ندارند و تاکنون هیچ فیلم خارجی را در تلوزیونشان یا سینماهایشان ندیده اند . آنها نمی دانند که واقعا در دنیا چه می گذرد؟
چند سال پیش در دانشگاه پیونگ یانگ کره شمالی فیلم اولیور توئیست که داستانش متعلق به دویست سال پیش است را برای دانشجویان نمایش داده بودند و گفته بودند حالا خودتان خیابانهای لندن را ببینید و قضاوت کنید که ما پیشرفته تریم یا اروپایی ها؟
مقامات کره شمالی می گویند تماشای فیلمهای خارجی و بخصوص فیلمهای آمریکایی باعث تهاجم فرهنگی دشمن می شود . اصولا مقامات کره شمالی به تمام دنیا ( بجز چین ، روسیه ، کوبا ، لیبی ، سوریه و ونزوئلا ) می گویند دشمن.
در کره شمالی آموزش و پرورش رایگان است اما نود درصد از مطالب کتابها در وصف مقام رهبری کره شمالی و پدرش و نیز دستاوردهای حکومت کمونیستی است . بهداشت و درمان هم رایگان است اما در بیمارستانهایش هیچ نوع دارو و امکاناتی وجود ندارد و بیماران صرفا برای مرگ و راحت شدن از دست زجر کشیدنهایشان به آنجا می روند . مردم کره شمالی به ظاهر در مسکن های رایگان زندگی می کنند اما خانه هایشان به سلول انفرادی بیشتر شبیه هستند تا منزل و مسکن یک انسان . هیچ کس حق داشتن ماشین شخصی را ندارد و هفتاد درصد مردم برای مسافرتهایشان از دوچرخه استفاده می کنند . همهء مردم کره شمالی موظف هستند که با یونیفرم رسمی از منزل خارج شوند و یا آنکه علامت خاصی را روی پیراهنهایشان نصب کنند تا به این ترتیب وزارت اطلاعات و امنیت کشورشان بداند چه کسانی و با چه شغلها و موقعیتهایی در حال عبور و مرور در کوچه ها و خیابانها هستند . در کره شمالی دو نوع پول رایج وجود دارد . یکی پولی که مردم آن کشور استفاده می کنند و یکی هم پولی که خارجی های مقیم آن کشور موظفند خرج کنند . سیستمهای امنیتی کره شمالی معتقدند که به این شکل می توان فهمید که چه کسی از دشمن و یا توریستهای خارجی پول گرفته یا با او معامله کرده است .

مردم کره شمالی موظف هستند که هر روز و قبل از شروع کار ابتدا در مقابل مجسمه های رهبر حکومتشان و پدر او تعظیم کنند و سپس به مدت ده دقیقه به سخنرانی های ضد آمریکایی رئیس یا مدیر یا معلمشان گوش کنند و بعد هم به مدت پنج دقیقه شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر دشمن بدهند و آنگاه کارشان یا درسشان را آغاز نمایند .
این برنامه پنجاه سال است که هر روز صبح در سراسر کره شمالی اجرا می شود . درآمد همهء مردم در کره شمالی یکسان است و هر نفر معادل ۴۸ هزارتومان در ماه حقوق می گیرد . ورزشکاران کره شمالی قبل از اعزام به خارج از کشور و حضور در مسابقات خارجی ، ابتدا در کلاسهای عقیدتی و سیاسی شرکت می کنند و بعد خانواده هایشان به گروگان گرفته میشوند تا فرزند ورزشکارشان به کره برگردد . اگر کسی برنگشت ، همهء عزیزانش را یکجا تیرباران می کنند . وقتی هم برگشت اجازهء دیدن هیچ کس را ندارد و برای مدتی طولانی توسط نیروهای اطلاعاتی و امنیتی کره شمالی بررسی میشود تا مشخص گردد که در چند روزی که در کشورش نبوده آیا مورد تهاجم فرهنگی دشمن قرار گرفته است یا نه؟
کشور کره شمالی تنها یک وبسایت دارد! مردم کره شمالی معتقد هستند که به دلیل اعتقادشان به کمونیسم و زندگی در یک کشور کمونیستی ، خوشبخت ترین انسانهای روی زمین هستند . از نظر عموم مردم بدبخت و مفلوک و بی خبر از دنیای کره شمالی مارکس و انگلس و لنین و استالین سازندگان تاریخ و تمدن بشری هستند . آنها تحت تاثیر بمبارانهای تبلیغاتی حکومتشان بر این باور هستند که رهبر سابقشان ( کیم ایل سونگ ) بعد از مرگش به خورشید پیوسته و کار خوبی هم البته کرده است اما اگر رهبری کنونی شان بمیرد نه تنها کره زمین بلکه منظومه شمسی نیز متلاشی خواهد شد! تنهاسایت کره شمالی که توسط وزارت اطلاعات و امنیت آن کشور اداره میشود صراحتا به زبان انگلیسی نوشته است که طبق کشف جدیدی که شده ، کیم ایل سونگ از همان ابتدا بخشی از خورشید بوده! وقتی کیم ایل سونگ مرد ، مرکز هواشناسی کره شمالی اعلام کرد به دلیل پیوستن رهبر بزرگ و بنیانگزار کبیر انقلاب کمونیستی کره شمالی به خورشید ، درجهء حرارت خورشید و طبیعتا گرمای جهان بطور ناگهانی بالا رفته است!
سازمان حفاظت محیط زیست کره شمالی نیز اعلام کرد گروهها و دسته های انبوه و بی شماری از پرندگان به طرز شگفت انگیزی برای بنیانگزار انقلاب شکوهمند کمونیستی ادای احترام کرده اند . در آن زمان روزنامهء اطلاعات چاپ تهران این خبرها را عینا و به نقل از خبرگزاری ها منتشر کرد .

منبع : bekhon.com

در کره شمالی ساعت بیدار شدن مردم توسط شیپوری تعیین میشود که در سراسر شهرها و از طریق بلندگو پخش می شود. ساعت خوابیدن آنها هم توسط سیستم خاموش کردن چراغ تعیین می شود. سیستم پخش پارچه و لباس هم توسط دولت کنترل می شود و بیشتر اوقات مردم در خیابان ها دیده میشوند لباس های یک شکل و شیبه هم به تن دارند. این مساله در مدارس هم به صورت جدی دنبال می شود و خلاصه هر بخشی از زندگی مردم در کره شمالی از طریق قوانین خاصی کنترل میشود. البته مردم هم این وضع را پذیرفته اند.

منبع : همشهری

خوب حالا نگاهی به این عکسها بیندازید و  چند مستند ویدئویی را که از کانال نشنال جئوگرافیک و بی بی سی در مورد کره شمالی است از این آدرس دانلود کنید و حتما ببینید

 

Inside North Korea 

Click on Picture(s) to Enlarge:

Pictures of North Korea taken by two journalists from Russia.


A rare view of Pyongyang.
All the forigners got to visit the main park, locals were denied admission
5.1 means May 1st, they don't do big celebrations.
Those who were smarter didn't go to the park and instead relaxed by the river.
The hotel, construction was abandoned in 1991, its not recomended to take pictures of it when you're close.
That's ok we'll admire it from far.

Apartment buildings are modest too.
Koreans have the habit to walk with their hands behind their back, men rarely wear light and flashy colors. Thats an excusion to the cemetary of the revolutionaries


Culture house of a model collective farm
Another culture house
Looks like the planet Mars

And put a room full of old consoles in the model pioneer palace (in which the escalator was turned on when the forigners arrived)

Village where Kim Il Song, spend a night during his youth.












A common sight, broken down gas-fueled truck, they drive slow and make a lot of smoke. You're not supposed to take that picture.


Sometimes you see japanese or german cars. Koreans love Mercedes Benz, which they only know as Benz. Benz - is the favorite car of NK leaders. In Kim Il song mausoleum , his SEL 500 is parked forever on some porcelain supports. Maybe the love for benz will explain the following pictures


Line at the bus stop, people who take the bus are those who have to walk more than 30 mins toget home. You can't move freely in NK, you need authorisations, and you have check-points everywhere. When the car crossed teh check point, the driver flashed the lights, perhaps its a meaning that a forigner is on board.

Traffic lights exist but they dont work.
The drivers never stop in front of pedestrians, they constantly honk. The guide coulnt not explain the lack of reflex of the pedetrians when they hear a car. In the countryside people walk
Traffic signs warn you of other traffic signs.
No cars at all. The drivers on the other hand never chek their mirrors or look back. For some reason the gas stations are covered up and passangers must exit the car before the driver goes to the gas station.
In Pyongyang there is a lot of underground passages for crossing the street, everyone respects the rules, if you cross the street where you're not supposed to you get a fine, even if the road usually looks like this.
The particularity of the cities is the lack of cars. Everyone is walking, sometimes they take packed public transportatins made of tramways, trolleys and even 2 storie buses. The bicycles are rare and expensive. The pedestrian zebra is original.


It seems that the goal of the NK architects was to make stations more impressive that Moscow's metro.
Trains are made of 4 wagons, the doors are opened by hand and closed automatically.
The escalator is very long, and the lighting is original.
Entrances to the subways look somewhat shabby.
Inside you have the tourniquets that arrive you to the knee, contrary to chinese Koreans are of short stature. The sign reads: Kim Jong IL - the Sun of 21st century!

That means that a food joint is near, by the way even in China they draw a fork.
You can see this on the doors, the X means entrance forbidden, and the thingy taht looks like a target means enter here.
In a model pioneer palace, a concert is shown, at the end a picture of Kim Jong Il is shown, the forigners are in extasy.
Fancy garbage cans in parks.
NK like to customize their number ,as you can see with the 40
This means, shoe repairs upstairs.
Every citizen has a pin of Kim Il Song, except for little children, waiters (the pin is probably hidden by work clothes), and Kim Il Song himself You cannot buy this pin.

One of the 2 compositions next to Kim Il Song monument.
In every place you will have a Pole with a citation of the great leader.
Bronze is often used in the monument, here you can see the worker, the farmworker and the intellectual.

You can often see pictures of Kim Jon Suk (wife of Kim Il Song) Like his composition is called "Comarade Kim Jon Suk is saving Kim Il Song), but Kim Il Song is shown even more often
NK defends itself not only from imperialist agressors, every neiborhood is defended. Once by a coincidence, he took a picture of that buliding with AC on every window. Of couse he was told that he's not allowd to take the picture. Apperently this is not an ordinary house, maybe scientists live there.
Banners with Kim Il Song , who calls up people for heroic acts. For some reason commarade Kim is young.
The only ads in NK, an advertisment for a car (made in cooperation with the South) that you will only see in the capital, there are 3 different banners/models.
A composition showing the heroism of the workers, its a rather unique piece since the military is on the 2nd plan.
On may 1st, the tourists got to see a concert and taekwondo students so everyone would know that the new replacement is growing up.
A NK beach, electrified barbed-wire so the NK citiziens wouln't swim away, of couse you're not allowed to take that picture.
Just in case they put those things up on every road in the radius of 50km from the border, they are often decorated.
NK love to show off military trophees, like the american spy ship Pueblo.
Pieces of US aicraft in a museum, that are gathered up with a lot of love.
They also have those in the mountains.
They do everything, taking care of the cattle, picking up wood, and ride 40 persons in a truck
The road is prepared for an invasion, the big cubes can be pushed on the road to trap the enemy tanks.
About 10% of the population serves in the military, its impossible not to cross soldiers
Sand is where NK is.
As a form of entertainement both Koreas will take you to a visit to the border. One mystery remains, how comme under capitalism the roads are good and under communism sh*tty.
Next to the statue wearing an ironic t-shirt ( Hysteria of the USSR), the guide didn't know russian well, and when was asked an unplesant question didn't know russian at all
You have to button up your shirt and look serious, and leave eveything except your sunglasses at the entrance, you will have to go trough an x-ray scanner (which no one tells you about), and for some reason there is a wi-fi router. The statue is white, and the light on top is blue and on the bottom is red. And its called a "visit" because the Great Leader is still "alive"
Reality of the NK, a forigner will not see this generally.
The whole Pyongyang is like this, when he asked the guide about the old houses the guide said that old people didn't want to move out in the new ones and like it that way
during the day the elevator didn't work for 15 mins

View from the monument, besides the pretty view you can also see the dead birds.
Koreans are not shy when it comes to basic needs, the guide forbid to take pictures of men taking a piss on the middle of the road, but there was no problem when it happened in the capital next to to a monument (look at the guy on the steps)


The big monument, (they cut off the electricity at 11)


When building in a city they tend to block the old houses with tall bulidings , if that is not possible they put a concrete fence so you would only see the roof.
As soon as you try to take a picture different from the magazine "Korea" the guide will say: "why are you taking a picture" "it's forbidden here"


Life in a village


The city at night is scary, there is no light on the streets and people use white lights and no curtains. Water seems not to be avaliable everywhere when you leave the capital. A woman is washing her clothes in the river.

The plaster statues are clean and not broken apart. North Korea is a perfect reproduction of the year 1950.
Oil is almost inexistant, so most of the labor is manual.

North Koreans are always amazed when they see a white man.


They still havent figured out how to make flat glass withtout bubbles, the only exception are the windows in the hotel or large vitrines.

Sometimes you see people selling some kind of a vegetable, that was taken next to a fruits and veggies store, they immediatly closed the door as they saw a tourist.

On your arrival at the airport you need to leave your cellphone, no roaming service is avaliable but if you select an operator manually you get PRK 03 although he never saw a single person with a cell-phone. Laptops are allowed it seems that north koreans are not aware of cards that can make your laptop to work like a cellphone.

The only house where a foreigner will be ever allowed on his visit. It's a model-house of a model-farmworker of a model-collective farm. There is even something that looks like a computer made of components that are not even plugged together. Internet does not exist, only intranet is avalaible.
Kiosk that sells foreign product to tourists, as in snickers chinese sprite and lays from 2001. You have to chose your product pay at a sepate booth get a checkstub and give it to the merchant to get your purchase.
On your arrival you will be assigned to a guide and a driver. That will constantly follow you. You can't leave the hotel on your own. The daily program consists of 2-3 visits to a landmark. In the hotel you can watch BBC,NTV (russian chan),and a couple of chinese channels, so you can't really complain about freedom of speech. The food is good, and you can't complain about that either. In a park he saw elder women picking up herbs, the guide said that it was for the rabbits, although it was clear that it was the kind of herb that the "owners of the rabbits" could eat.
Kiosk for locals, most of the time they sell lemonade, forigers are given a plastic cup, locals get porcelain mugs, that are washed in a bucket of water after use.




ین کشورهای جهان، کره شمالی یکی از سرزمین های پر رمز و راز به حساب می آید؛ کشوری که اخبار و گزارش های رسیده از آن بسیار محدود است. شاید به همین خاطر است که خیلی ها با شیندن معدود اخبار رسیده از این کشور، از قوانین عجیب حاکم بر آن اظهار تعجب می کنند. درهرحال ارتباط محدود کره شمالی با دیگر کشورهای جهان و در نتیجه منزوی بودن مردم آن، این کشور را برای بسیاری از مردم دنیا به سرزمینی اسرارآمیز با هزاران حقیقت پنهان تبدیل کرده است. فرار بازیکنان تیم فوتبال کره شمالی در جام جهانی، بار دیگر بازار شایعات درباره این کشور را داغ کرده و حالا همه می خواهند بدانند در کره اعجاب انگیز چه می گذرد.

به گزارش سایت گروه مجلات همشهری، با وجود اینکه طبیعت کره شمالی بسیار زیبا و دل انگیز است و تنوع آب و هوایی شگفت انگیزی دارد اما مردم این کشور در هر نقطه از این سرزمین که روزگار می گذرانند باید تا آخر عمر همان جا بمانند و حق خروج از منطقه محل سکونت خود را ندارند و اگر زمانی هوای سفر به سرشان بزند یا بخواهند برای کاری از روستا یا شهر خود خارج شوند، حتما باید اجازه حکومتی داشته باشند، در غیر این صورت قانون را شکسته اند و مجازات خواهند شد.
قوانین حاکم بر کره شمالی تمامی جوانب زندگی مردم را تحت کنترل قرارداده و بر تمامی بخش های زندگی شان به نوعی تاثیر گذاشته است. تقریبا 50 سال است که مردم کره شمالی صبح ها با نواختن صدای شیپوری که راس ساعت شش به صدا درمی آید و از طریق بلندگو در تمام مناطق پخش می شود از خواب بیدار می شوند. آنها موظف هستند پیش از شروع کار روزانه، در مقابل مجسمه کیم ایل جونگ و پدر او ادای احترام کرده و سر تعظیم فرود آورند. همه مردم کره شمالی موظف هستند با لباس های رسمی خاص از منزل خارج شوند یا علامت مخصوصی روی لباس داشته باشند تا وزارت اطلاعات و امنیت این کشور از اینکه چه افرادی در حال عبور و مرور هستند، آگاهی کامل داشته باشد؛ البته کار به همین جا ختم نمی شود و آنها باید پس از رسیدن به محل کار ده دقیقه ای را هم باید وقت بگذارند و به سخنرانی های مافوق خود گوش دهند و پس از آن پنج دقیقه علیه دشمنانشان شعار بدهند. پس از انجام تمامی این کارها تازه نوبت آغاز فعالیت روزانه می شود و آنها می توانند کار خود را شروع کنند.
در پیونگ یانگ، پایتخت کره شمالی، هر دو ساعت یک بار از بلندگوهایی که صدای بسیار قوی ای دارند در گوشه گوشه شهر مارش نظامی پخش می شود تا قدرت ژنرال های این کشور به رخ همه کشیده شود. آنها بنا بر عادتی دیرینه کیم جونگ ایل، رهبر کشور خود را ژنرال صدا می زنند؛ البته دادن چنین لقبی به او چندان هم بیراه نیست چراکه خدمت سربازی اجباری در این کشور گاهی به ده سال هم می رسد.
مردم این کشور برای رفتن به محل کار خود حق استفاده از خودرو را ندارند و معمولا با دوچرخه رفت و آمد می کنند. استفاده از خودرو تنها مختص به بالا رتبه های نظامی این کشور است. پس از پایان کار و فعالیت روزانه، شب**ها ساعت نه در سراسر کره شمالی خاموشی زده می شود و به این ترتیب مردم خود را برای یک روز کاری دیگر آماده می کنند. نکته عجیب دیگر این است که در کره شمالی هیچ خانواده ای حق خواب دیدن ندارد و اگر پدر و مادری صبح از خواب بیدار بشوند و خوابی را که شب قبل دیده اند تعریف کنند، فرزند آنها موظف است تا علاوه بر خوابی که والدینش دیده اند خواب خود را هم به نماینده وزارت اطلاعات و امنیت کشور که در کلاس*شان حضور دارد، گزارش دهد.
در کره*شمالی هیچ رسانه خصوصی دیده نمی شود و 12 روزنامه و 20 نشریه موجود در این کشور کاملا تحت نظر دولت هستند و بی آنکه خبرنگاری وظیفه تهیه گزارش ها را برعهده داشته باشد، مطالب آنها را خبرهایی تشکیل می*دهد که هر روز از وزارت اطلاعات و امنیت دریافت و دقیقا همان اطلاعات بدون کوچک*ترین تغییری منتشر می شود؛ در تمام رسانه های کره شمالی، انتشار هرگونه خبر ناخوشایند در مورد کره*شمالی در همه زمینه ها از سیاسی و اجتماعی گرفته تا اقتصادی و فرهنگی به شدت ممنوع است.
با توجه به اینکه دولت مسؤول آذوقه رسانی و تهیه مواد لازم به صورت کوپنی در کره شمالی است، درآمد ماهانه مردم بسیار ناچیز است؛ در بیشتر موارد هم نه کمک های دولت و نه درآمد مردم کفاف مایحتاج و نیازهای اولیه آنها را نمی*دهد و فقر و قحطی بر بسیاری از خانواده*های این کشور حاکم شده و سالانه چندین هزار نفر از آنها به دلیل گرسنگی جان می*دهند.
دولت کره*شمالی با وجود نیازهای شدیدی که به کمک های غذایی دیگر کشورها دارد اما به خاطر اینکه معتقد است این غذاها روی طرز فکر مردم اثرات سوء دارد و برای اینکه از آلودگی فرهنگی که نتیجه مصرف این غذاهاست در امان بماند، از پذیرفتن آن سر باز می زند. شدت قحطی و گرسنگی در این کشور به حدی  است که سازمان تغذیه جهانی وابسته به سازمان ملل در این باره به شدت هشدار داده است.
مسؤولان این کشور نه تنها از پذیرفتن هرگونه کمک امتناع می کنند بلکه ورود هرگونه خبرنگار و عکاس را هم به کره شمالی ممنوع کرده اند؛ البته نه تنها ورود اصحاب رسانه به این کشور ممنوع است بلکه خروج شهروندان کره ای هم از کشورشان به شدت کنترل می شود و اگر شخصی بخواهد به دنیای بیرون از کره قدم بگذارد به عنوان عامل دشمن دستگیر می شود؛ این قانون آنقدر سختگیرانه در این کشور به اجرا درمی آید که اگر فردی حتی از طریق تلفن با خارج از کشور تماس برقرار کند، ممکن است سرنوشتی جز مرگ و تیرباران در انتظارش نباشد؛ به عنوان مثال در ماه مارس امسال یک شهروند کره*شمالی که در یکی از شرکت*های نظامی کره شمالی مشغول به کار بود با تلفن همراه خود با یکی از دوستانش که در سال 2001 به سئول پایتخت کره*جنوبی گریخته بود، تماس گرفت و در مورد قیمت برنج و شرایط زندگی در کره*شمالی با او صحبت کرد؛ این کار او از طرف دولت تخطی از قوانین تلقی شد و در نتیجه حکمی جز اعدام برای او صادر نشد.
این درحالی است که مدتی بعد خبرگزاری یون هاپ، مرگ فرد خاطی به نام جونگ را تایید کرد و گفت این شهروند اولین فرد در کره شمالی است که به دلیل تماس با خارج از کشور اعدام شده، اما جزئیات بیشتری از این ماجرا منتشر نکرد.
در کره شمالی فقط یک شرکت مخابراتی تلفن همراه که منطقه پایتخت، پیونگ یانگ، را پوشش می دهد مشغول به فعالیت است. مشترکان این شرکت مخابراتی حق استفاده از خدمات این شرکت برای تماس با خارج را ندارند. در نتیجه بسیاری از شهروندان کره شمالی برای تماس با بستگان و اقوام خود که در خارج از این کشور زندگی می کنند از تلفن*های همراهی که به طور غیرقانونی از چین به کره شمالی وارد شده اند، استفاده می*کنند.
اگر پسر و دختری در کره شمالی قصد ازدواج با یکدیگر را داشته باشند، رضایت خانواده آنها هیچ نقشی در این ازدواج ندارد بلکه این وزارت اطلاعات و امنیت این کشور است که صلاحیت ازدواج این دو نفر را صادر می کند. به این ترتیب که هم پسر و هم دختر باید یک گزارش کامل از نحوه آشنایی، میزان علاقه، علت آشنایی و … را به وزارت امنیت ارائه بدهند. پس از این مرحله و بررسی های لازم و شناسایی تمامی اقوام دختر و پسر برای آنها قرار مصاحبه صادر می شود و پس از حضور دختر و پسر و پاسخ دادن به سوال های خاص اگر مورد مشکوکی دیده نشود، اجازه ازدواج آنها صادر می شود.
با تمام این تفاسیر مردم کره شمالی از زندگی خود ناراضی نیستند و معتقدند خوشبخت ترین انسان های روی زمین هستند.