بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی*
و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی*
امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی*
کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی*
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی*
درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی*
مگر لیلا نمیداند که بی دیدار میمونش*
فراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی*
دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم*
ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی*
نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم*
که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی*
چه فتنهست این که در چشمت به غارت میبرد دلها*
تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی*
نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا*
بیا سهلست اگر داری به خط خواجه فرمانی*
زمان رفته بازآید ولیکن صبر میباید*
که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی*
-----------------------------------
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم*
بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم*
بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط*
تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم*
دیگران با همه کس دست در آغوش کنند*
ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم*
نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز*
ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم*
گر به خواری ز در خویش براند ما را*
به امیدش بنشینیم و به درها نرویم*
گر به شمشیر احبا تن ما پاره کنند*
به تظلم به در خانه اعدا نرویم*
پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط*
که اگر نقش بساطت برود ما نرویم*
به درشتی و جفا روی مگردان از ما*
که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم*
سعدیا شرط وفاداری لیلی آنست*
که اگر مجنون گویند به سودا نرویم*
------------------------------
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل*
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل*
ایا باد سحرگاهی گر این شب روز میخواهی*
از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل*
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکشم شاید*
هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل*
گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من*
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل*
ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا*
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل*
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید*
نه قتلم خوش همیآید که دست و پنجه قاتل*
اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند*
شتر جایی بخواباند که لیلا را بود منزل*
ز عقل اندیشهها زاید که مردم را بفرساید*
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل*
مرا تا پای میپوید طریق وصل میجوید*
بهل تا عقل میگوید زهی سودای بیحاصل*
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی*
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل*
در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید*
که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل*
---------------------------------------
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی*
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی*
ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد*
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی*
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را*
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی*
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید*
مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی*
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی*
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی*
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی*
تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی*
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی*
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی*
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن*
که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی*
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد*
چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی*
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش*
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی*
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن*
مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی*
------------------------------------
از در درآمدی و من از خود به درشدم*
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم*
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست*
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم*
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب*
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم*
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق*
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم*
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار*
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم*
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم*
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم*
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت*
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم*
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان*
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم*
او را خود التفات نبودش به صید من*
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم*
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد*
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم*
----------------------------------
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی*
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی*
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد*
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی*
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن*
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی*
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به*
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی*
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا*
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی*
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا*
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی*
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را*
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی*
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری*
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی*
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد*
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی*
گله از فراق یاران و جفای روزگاران*
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی*
---------------------------------------------